لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 41
- فکر میکنی قبول کنه؟ دستش را از دور شانهام شل کرد و گفت: آدم منفعتطلبیه. چند وقت پیش باهاش نشستم سر میز بازی. شاید با دادن ملک و املاک بشه راضیش کرد. من هر کاری از دستم برمیاد میکنم که تو خوشحال بشی. به زور لبخند زدم. - ولی بهم قول بده گلبهار! - چه قولی؟ - روزی که این قض...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 42
لرزی به تنم افتاد. انگار که باد سردی شروع به وزیدن کرده باشد. ترس بود؟ بود ولی نه همهاش. نه ترس از وجود فرخ و تفنگی که روی شانهاش آویزان بود. ترس بود از آن نگاه پر از آتشی که میدانستم نقشهها در سر دارد. شرم هم بود. این مرد که یاغی به نظر میرسید، برادرش را از دست داده بود. توی آتش آن چشمها...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 43
حالا دیگر، پاییز زودرس، قدرتش را نشان میداد. سرمای البرزی، سوز بُرّانی داشت و اگر آنطور باران پر سر و صدا نمیبارید، گمان میکردی، بیرون برف میبارد که آنقدر عمارت سرد شده است. گیسو و فاطمه، رخت و لباس زمستانی را از صندوقخانهی زیرشیروانی بیرون کشیدند و زیر طاقی ایوان پشتی پهن کردند که ...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 44
- امشب از شهربانی مستقیم رفتم عمارت حسینخانیها که ببینم میشه با ملک و املاک فرخ رو راضی کرد. مرتیکهی پفیوز بهم میگه: هر چی که هست به خانزاده خانم گفتم. باهاش پای تپه سرخه قرار داشتم و میدونه چطوری باید پدرش رو نجات بده. بعدم قیافهی پر از پوزخند گرفته و مسخرهم میکنه که چطور نامزدت بهت ن...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 45
مراد، نصرت و جلال جلویم به خط شده بودند. هر چند همسن و سال بودیم، هر چند با هم بزرگ شده بودیم ولی از روزی که مرا خانمجان و خانزاده خانم خطاب کرده بودند، انگار یک دیوار نامرئی بینمان حائل شده بود. مادر چقدر بدش میآمد که من با بچههای رعیت، همبازی میشوم. ولی با تمام غرور، با تمام پایبندی به...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 46
گندمزار از باران شب قبل، خیسِ آب بود. جز صدای حرکت نرم سوسن، روی جادههای بین مزرعه و شالاپ و شلوپ سُمش روی گِل، آوای گنگی به گوش میرسید. انگار که پشت کوهها، همانجایی که میرسید به دماوند کوه، چند عقاب میخواندند. دلهرهآور بود آن ابرهای سیاه پاییزی که یکباره در هم میپیچیدند و برقی که...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 47
حالا پوزخند داشت به صورت برمیگشت. باد رشتهای از مو را روی پیشانی بلندش ریخته بود تکان میداد. - نگفتی کار توه این بلبشو؟ جواب ندادم و نمیدانم چرا از هیبت بزرگش نمیترسیدم. - چه خیالی ورداشتی خانزاده خانم؟ رعیت جمع میکنم که گردن بکشن جلوی رعیت صابر خان؟ فکر خون و خونریزی رو کردی؟ ...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 48
شب ساکت بود. انگار نه انگار که همانروز بعد از ظهر هوا دیوانه شد و طوفان راه افتاد. این سردی و پاییز زودرس، نوبر بود. روی تخت دراز کشیدم و خودم را توی لحافم پیچیدم. از شدت خستگی چشمانم سنگین و تنم کوفته بود. توی سرم، صداها را در هم و برم میشنیدم. تمام صداهای روز را. فکر و خیالم به هر طرف م...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 49
وقتی که اتومبیل فرهاد توی جادهی منتهی به عمارت افتاد داشتم از شدت اضطراب لبم را میجویدم. از خیلی قبلتر همهی وجودم شده بود اضطراب. یک نوع بیم و امید. یک جور واهمه، درست از لحظهای که نصرت خبر ورود سیفعلی خان را داد، ولوله افتاد به جان من. فرهاد ناباورانه دستههای مردم و رعیت را تماشا می...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 50
بلند شدم و گفتم: اجازه بدین چیزی برای پذیرایی... - بشین دختر جون. من وقت زیادی ندارم. یه سرم باید برم املاک حسین خانی. همین امروز باید مسئلهی بین شما دو تا خاندان، شما دو تا دشمن دیرینه حل شه... لبم را گزیدم و در مقابل صدای آمرانهی او بیاختیار نشستم. زیر چشمی فرهاد را نگاه کردم و سر...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 51
- قربان! اولش گفت که یا آقای متمدن رو از نمایندگی برکنار میکنیم اون میره مجلس یا گلناز میشه عروس خونبس. اما دیروز گفت که فقط خونبس! اشک از چشم مادر پایین سر خورد و در شیار بینیاش گم شد. سیفعلی خان با سردی نگاهش کرد. - میتونم از شخص اعلی حضرت دستور آزادی صابر رو بگیرم. قلبم از...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 52
با تقههای پیاپی به در بیدار شدم. سرم از درد میکوبید و آن هوای تاریک ظهر پاییز، چه لذتی داشت خوابیدن زیر لحاف پشمی و سنگین. اما کوه مشکلات همیشه زودتر از من بیدار میشد. فوری مغز دیوانهام شروع کرد به بافتن که تو خوابیدی و حالا معلوم نیست آقا کجا نشسته؟ سردش است یا نه؟ غذا میخورد، نمیخورد؟ ز...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 53
- شدم اسیر و ابیر دو تا خان و چند تا خانزاده! وقتی سیف علی خان این حرف را زد نگاهش گره خورده بود به صورت من. مادر تکان نخورد، گلناز خوشش نیامد و اخم کرد. گلرخسار اما پقی زد زیر خنده. سیف علی خان یک نگاه به گلرخسار انداخت و لبخند زد. گفت: شیرینی دختر. گوشتت از دو تا خواهر بزرگترت شیر...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 54
- نشد خانم. کار نمیکنه. فردا باید برم پی حجتی. - چرا امشب نمیری؟ - مراد رو فرستادم. همین ده دقیقه پیش برگشت. نبود مردک. لابد تو میخونه نشسته پای بساط نجسی. سرم را تکان دادم و بیشتر در پالتوی پشمیام فرو رفتم. تاریکی دیوانهام میکرد. حتی برق ستارهها، در آسمان سیاه ترسناک بود. حالا ...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 55
- فرهاد رو خبر نداری سوسن! وقتی با حال پریشون دست گذاشتم توی دستاش گفت: این غائله داره تموم میشه. فقط امیدوارم این مردک نرّه غول باز هوای مجلس به سرش نزنه و اگه برد، به خونبس رضا بده. کِی فرهاد، فرهاد من، مردی که عاشقش بودم اینقدر به حال من، بیرحم و مروت شد؟ من توی این دنیای بزرگ، این جهان بی...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 56
فکرها را از خودم میراندم. هر فکری را از خودم دور میکردم و نگاهم فقط خیره بود به تپه سرخه. از دشت وسیع و بایری که میرسید به آن درخت بیدمجنون لخت و عور، تپه را میدیدم. پاییز زودرس، آنقدر درخت را زمستانزده کرده بود که حتی یک دانه برگ زرد و سرخ رویش نمانده. فرهاد کمی آنطرفتر ایستاده بود...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 57
یک آن درد تیزی بود که از زانوهایم بالا رفت و توی تمام تنم پیچید. اما بعد از این درد، یک وزنهی سنگین نشست توی قلبم. بیاختیار، قبل از اینکه صورتم، از سمت راست، روی زمین کشیده شود، دستم را زیر سرم گذاشتم. حالا ناباورانه فرخ را میدیدم که از خط عبور کرد و مادر، با یک حرکت سریع از روی صندلیاش جست ...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 58
فرخ سوار اسبش شد و توی بیشه رفت. سیف علی خان، عصازنان راهش را کشید سمت جاده. *** نصرت و جلال و مراد فقط تا پای تپه همراهم آمدند. اجازه نداده بودم کس دیگری بیاید و آن سه نفر هم وقتی با زور و یا علی گفتن سوسن را از پشت گاری پایین گذاشتند، به دستور من، با همهی بیمیلیشان رفتند. حالا من...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 59
انگار که یک هاله دورش داشت. چیزی در وجودش بود که مرا هم میترساند و هم آرام میکرد. - انتظار ندارین که باور کنم. وقتی این حرف را زدم، نگاهم به پیکر بیجان سوسن بود. حالا پاهای فرخ را میدیدم که در چکمههای بلند و چرمی فرو رفته بودند. یک قدم جلوتر آمد. - به روح برادرم! ته صدایش لرز...
بروزرسانی در : ۶۹۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 60
پشت پنجره رفتم. پنجرهی اتاق مادر که رو به حیاط جلویی بود و بعد از حیاط، انگار تا بینهایت زمین، گندمزارهای خزانزده را میدیدم. چند ابر تکه پاره، توی آسمان، با ضربههای باد اینطرف و آنطرف میرفتند. - بچه که بودم همیشه ابرا رو نگاه میکردم تو سرم براشون قصه میساختم. هر چیزی که توی این د...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش