پارت صد و یک :


فرخ قبل بیرون رفتن مرا بوسید. به او گفته بودم که منصوره حاضر نشد در هتل همدیگر را ببینیم. نشانی یک کافه‌ی دیگر را داد توی کوچه پس‌کوچه‌های لاله‌زار. دلِ فرخ به قرار با منصوره رضا نبود. می‌گفت که بالاخره، دیر یا زود همه چیز را می‌فهمیم. اما من دستش را گرفتم و روی قلبم گذاشتم: این‌جا، آروم نمی‌گیره تا نفهمم خان! باید بدونم که چرا و چطور، از تهران سر درآوردم تو اون شهر و خونه‌ی اربا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسرین

    0

    خیلی جالب وخواندنبه

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    💐💐💐💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    عالی بود وقتی پارتهارامیخونم خستگی ازتنم میره بیرون

    ۲ سال پیش
  • Aa

    5

    پس اون خانمی که خونه فرخ زندگی میکرد وگردنبند را براش گذاشت کی بود؟فرخ هم میدونه؟

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    5

    چقدر عجیب و متفاوت هم رمان هم قلمتون ممنونم ک رایگان در اختیارمون گذاشتین رمان زیباتونو

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️