پارت صد و نهم :
مثل مجسمههای عمارت حسینخانی خشکم زده بود. او اما، با قدمهای آهسته نزدیک آمد. خیرهخیره نگاهم میکرد و لبهایش را میجوید. رنگ به صورت نداشت. رنگ من هم لابد پریده بود. هوا آنقدر سرد بود یا من میلرزیدم؟ اگر سرد بود چرا عرق روی صورت فرخ برق میزد؟
- هوی! کجا سرت رو انداختی پایین میری خونهی مردم؟ مگه طِویلهی آقاته؟
برگشت و نگاهی به کفایت انداخت. حتما نگا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0چقدر دلم میخوادگلبهارو بزنم چر ا نرفت با فرخ خسته نباشی نویسنده جونم قلمت مانا