پارت صد و چهارم :


خشکم زد. نمی‌فهمیدم چه شده است. یکی از ما عکس گرفته بود. عکس‌ها را برای فرخ فرستاده بود. از توی همین سالن که زیر پایمان بود. فکر کردم کی توی سالن بود؟ آن‌طرف، سمت راستمان کی نشسته بود و به این راحتی عکس گرفته بود که من نفهمیدم؟

فرخ عکس‌ها را جلوی آینه گذاشته و دستی به موهایش کشید. عصبی سیگارش را آتش زد.

من با بدن یخ کرده نشستم روی صندلی و به گل‌های فرش خیره شدم. بدون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    0

    از محشر محشرتره،خیر ببینی عزیزم با این رمان فوق العاده قشنگت

    ۱۲ ماه پیش
  • نسرین

    0

    داستان از لحاظ توصیفات وتشبیهات بسیارزیباست

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود عزیزم جای حساسش تموم شدمنتظرادامه اش هستیم

    ۲ سال پیش
  • پری

    3

    عالی بود ممنون . فقط حیف که جای حساس تموم شد

    ۲ سال پیش
  • Bahar

    4

    بی نهایت مشتاق قسمت بعدم

    ۲ سال پیش
  • آرزو

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    سلام آرزو جون قلمت پایدار عالی بود من از خوندنش لذت بردم منتظر ادامش هستم موفق باشی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️