پارت صد و هشتم :
حیاط تاریک بود. هیچ چراغی نداشت. نور ماه بود و سوسوی ستارهها که کمی حیاط را روشن میکرد. در تاریکی کفایت را دیدم که چالاک و به دو، از حیاط رد شد و در سیاهی دالان فرو رفت. کمی بعد از آنجا نوری به حیاط تابید و فهمیدم چراغ دارد.
صدای محو، شبیه پچپچ به گوشم میآمد. ضربان قلبم روی هزار بود انگار. در میان ناامیدی، مثل اینکه توی سیلابی در حال غرق شدن باشم، دنبال تختهپاره
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1چه زیبا مینویسید بانو جان کشش وجذابیت به کنار، انگار در حال تماشای یک فیلمم با همان هیجان وزیبایی .احسنت بر شما بانو جان