پارت صد و هشتم :


حیاط تاریک بود. هیچ چراغی نداشت. نور ماه بود و سوسوی ستاره‌ها که کمی حیاط را روشن می‌کرد. در تاریکی کفایت را دیدم که چالا‌ک و به دو، از حیاط رد شد و در سیاهی دالان فرو رفت. کمی بعد از آن‌جا نوری به حیاط تابید و فهمیدم چراغ دارد.

صدای محو، شبیه پچ‌پچ به گوشم می‌آمد. ضربان قلبم روی هزار بود انگار. در میان ناامیدی، مثل این‌که توی سیلابی در حال غرق شدن باشم، دنبال تخته‌‌پاره‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    چه زیبا مینویسید بانو جان کشش وجذابیت به کنار، انگار در حال تماشای یک فیلمم با همان هیجان وزیبایی .احسنت بر شما بانو جان

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    فرخ اومده بااصغریعنی

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    کیه فرخ🥺🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️