پارت صد و پانزده :
خیابان شلوغ بود. بهجت میلرزید. مردی با سبیلهای از بناگوش در رفته، دستمال یزدی را به پیشانی کشید و گفت: اینجا چی کار دارید همشیره؟ نِییبینید چه شیر تو شیریه؟
بعد نگاهی مشکوک به ما انداخت و گفت: نکنه میرید دفتر روزنومه؟ نکنه جز رفقا مُفقای ادیب و دار دستهشید؟
گوشهی چشمی به بهجت انداختم که نزدیک بود قالب تهی کند.
- نه آقا! اومده بودیم خرید کنیم که شلو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آمنه
0چه قدیم وچه جدید برای مرد سخته که زن حرف گوش نکنه چه خان باشه وچه گدا حقیقت بدونیم خوبه اما شوهرش وعشقش از دست بده به خاطره حقیقت باید دوری کنه راستی رمانت عالی بود
۲ سال پیشستاره
2ای باباایناچراهمش به هم میپرن کمی کوتابیاین دیگه مادلمون عشقولانه ی خان وخان زاده میخواد😍😍مث بچه های الان همش لوس بازی درمیارن ☺️☺️
۲ سال پیشAa
0فرخ نمیدونه ادیب عموی گلبهار؟ممنون عالی بود🙏🌹
۲ سال پیشنهال
2خاااااان و دیگر هییییچ 😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Z
0عالی هیی اینام دیوانن دلمون ترکید بس دعوای اینارو دیدیم یکم عشقولانم داشته باشین دیگه اهه