لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 141
نوشآفرین که توی اتاق غذاخوری آمد، فرخ بلند شد و پیشانیاش را بوشید. اگر هالهی سرخ دور چشمهایش را که از گریهی زیاد درست شده بود، در نظر نمیگرفتیم، دخترک رنگ و رو نداشت. خودش را فرخ دور کرد و سعی کرد به لبخند من، با لبخندی که از مال من، کم جانتر بود پاسخ بدهد. روبرویم نشست. فرخ دلگیر ...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 142
همهی ما، از من و سرور، تا شوفر و چند تا تفنگداری که همیشه دور و بر عمارت میپلکیدند با بهت به هم نگاه میکردیم. چشمهای فرخ کاسهی خون بود. رنگ صورتش به بنفشی میزد و دو عقاب ابروهایش، به هم چسبیده بودند. - کور بودین یا کر؟ رو به مردها بود که فریاد زد اما دلیل نمیشد که از هیبت صدا...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 143
باران نمنم میبارید. از لابهلای ابرهایی که خیال رفتن از آسمان را داشتند. بوی آرد سرخ کرده قاتی شده بود با بوی بارانی که شبیه بارانهای بهاری گاهی تند و گاهی کند میبارید. گیسو، تکهی بزرگ کره را گذاشت توی تشت آرد و کفگیر چوبی را تندتند توی آن گرداند. تکیه دادم به دیوارهی آجری جاظرفی و...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 144
پاهایم زیر کرسی گرم میشدند. ننه، پیالههای کوچک آلبالو و برگهی زردآلو را روی لحاف کرسی ردیف کرده بود. از سماور گوشهی اتاق چای ریخت و توی سینی کوچک تکنفره گذاشت. معلوم بود حواسش جمع است و میخواهد حسابی سنگ تمام بگذارد. تا آن لحظه حتی نپرسیده بود که چرا به خانهاش رفتهام. معمول و مرسوم...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 145
میان گندمزار آرام میرفتم. گوشم به صدای سم مادیان فرخ بود که یک نواخت به سنگ و گِل جادهی خاکی میکوبید. صدای شاد آواز پرندهها میآمد. باد، گاهی هو میکرد و قطرههای باران را از زمین یاد شاخههای درختان برمیداشت و به اطراف میپاشید. خورشید داشت با ابرها میجنگید که بیرون بیاید. هر چند لحظه، ...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 146
وقتی رسیدم، قلبم داشت از سینهام بیرون میپرید. مثل باد دویده بودم که برسم به نعمت و فرخ و بفهمم چه بلایی سر نوشآفرین بیچاره آمده است. اما با دیدن فرخ و دستی که روی سرش گذاشته، سست شدم. اگر دست روی دیوار عمارت نمیگذاشتم حتما روی دو زانو فرود میآمدم. از صورت فرخ، بهت میبارید و از قیافهی نعم...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 147
تشک کهنهی چرکآلود در دستان شوفر و نعمت، به طرف اتومبیل دکتر محب میرفت. پسر قندچیان با رنگ پریده و چشمهای ترسیده، رفتن نوشآفرین را نگاه کرد. وقتی چشمهایش به سمت من برگشت، پلکی به هم زد. انگار که با زبان بیزبانی تشکر میکرد. - من با نوشا و دکتر محب برمیگردم خان. فرخ هنوز سرگشته بو...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 148
تا آن شب، معنی واقعی اضطراب را نمیدانستم. ترس مثل هوا دورمان میچرخید. چیزی نشده بود و انگار همهجا گرد غم پاشیده باشند، سکوت وهمانگیزی توی عمارت شنیده میشد. حتی انگار باد نمیآمد. مرغهای شب نمیخواندند. شغالی زوزه نمیکشید و سگی با واقواق جوابش را نمیداد. سرور، در آن رفت و آمد سرگشته ...
بروزرسانی در : ۴۷۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 149
نوشآفرین که چشم باز کرد، انگار دنیا را به ما برگرداندند. اما نیمی از خودش انگار به دنیا برنگشت. مثل یک مجسمه ساکت و سرد با چشمهایی که از هر احساسی تهی باشد نگاهمان میکرد. شاید آنهمه دردی که کشیده بود یا اینکه میدانست بچهاش را از دست داده، او را به این روز انداخته بود. فقط یک بار...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 150
نمیدانستم، حساب دندانهایی را که به هم میخوردند و شانههایی را که میلرزیدند بگذارم پای سرما یا ترس و اضطرابی که در جانم بود. هوای صبح، تاریک، نمناک و مهآلود، شبیه کابوسهای ترسناک به چشمم میآمد. از همان کابوسهایی که تویشان، هر چه میدوی نمیرسی و بیشتر توی سیاهی فرو میروی. فرخ، ...
بروزرسانی در : ۴۷۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 151
ساختمان، دو طبقه، با آجرهای قرمزش، میان خانههای آن کوچهی پهن، میدرخشید. فرخ خم شد و از شیشهی جلو دقیقتر نگاه کرد. - معلومه که منزل یکی از این پولدارای فرنگرفتهاس. خندیدم و گفتم: لنگهی خودت؟ ابرو بالا داد و گفت: دور از جون شما! شانه تکان دادم: فرنگ که نرفتم. تمام...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 152
نفسم باز هم سخت بیرون میآمد. وقتی کلون آن خانه باغ قدیمی را کوبیدم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. به نظرم آمد، آفتاب نزدیک ظهر، برای آن فصل زیادی گرم است. دست روی کلون گذاشتم و چند بار محکم کوبیدم. روز دوم بود که زده بودیم به خیابان و کوچه پسکوچهها، پی زنی که شاید خبر داشت دنبالش می...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 153
خسته بودم. خسته و بیحوصله. مگر میشد که به عنوان معلم سرخانه سرک بکشم توی زندگی مردم و خسته نباشم؟ آن هم وقتی که هر جایی، لیچار بشنوم، مسخرهام کنند، کم محلی ببینم یا دلشان برایم بسوزد. فرخ چیزی نمیگفت اما میدانستم که چقدر نگران است که کسی دست درازی و چشم ناپاکی نکند. نهاینکه خودم نگران...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 154
فرخ کنارم ایستاد. درست روبروی پیرمردی که دست روی چوبدستیاش، روی سکوی خانهی خانهی گِلی نشسته بود. به کلاه برهاش نگاه کردم که سوراخ سوراخ بود. ریش کوتاهِ سیخسیخیاش را خاراند و گفت: کدوم خونهیِ میگید؟ برای بار دوم توضیح میدادم. زنی چادر به سر، در حالی که نیمی از صورتش را پوشانده بو...
بروزرسانی در : ۴۶۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 155
بهرام نبود. انگار که آب شده و توی زمین فرو رفته باشد. نوشآفرین و کفایت میگفتند که صبح بعد ما از خانه بیرون رفته است .بدون اینکه بگوید کجا رفته یا برای چه کاری از خانه خارج شده. ساعت که از دوازده نیمهشب رد شد، اضطراب حتی روی صورت فرخ سایه انداخت. دلم برایش میسوخت. شده بود ستونی که بای...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 156
حالا معنی محبت نوشآفرین را میفهمیدم. او همه چیز را میدانست. همین بود که کینهی مرا به دل نداشت. منی که بزرگشدهی عمارت امیرخانی بودم با صابر خان نسبت خونی نداشتم. پس لازم نبود حالا که فرخ با من سر جنگ نداشت، که نوشآفرین به خاطر مرگ غلامرضا دشمنی کند. هیچ جای این قصه نبودم. بدتر این...
بروزرسانی در : ۴۵۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 157
منصوره روبرویم بالا و پایین میرفت. نشسته بودم پشت میز و نگاهش میکردم. سیگاری برداشتم و آتش زدم. او هم انگار هوس افتاد، جلو آمد و سیگار را از روی میز برداشت. - خوب نشونهها رو گرفتید و تا ده ونک رفتید. سرم را تکان دادم. سبزهی نیمه بلند شده و کچلی، پشت پنجره بود. - حالا میخوا...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 158
هوا تاریک بود. سوز کوهستانی همراه با بوی بهار، سبک و کمی لرزآور به صورتم میخورد. البته اگر حساب دندانهایی را که روی هم بند نمیگرفتند، میگذاشتم پای سوز، نه اضطراب. فرخ آرامتر از من به نظر میرسید. اما میدانستم که او هم حال خوشی ندارد. این را از نگاهی میفهمیدم که از من میدزدید و به اط...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 159
مات به هم نگاه کردیم. تاریکی شب، سر روشنتر شدن که نداشت. اما من برق یاسآلود نگاه فرخ را میدیدم. صدای نفسهایمان با هم آمیخته بود. کمی خم شدم و دست روی زانو گذاشتم. خسته شده بودم از آنهمه هیجان بیگاه و غافلگیریای که انگار از آسمان نازل شد. - نمیرسیم بهش. سرم را پایین بردم. ت...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 160
دست زیر چانه، در تاریکی شب، به خانهای فکر میکردم که فردا حتما اهالی ده با قفل شکسته میدیدند. لابد خیال برمیداشتند که دزد به خانه زده. خالی بودنش را هم میگذاشتند پای به تاراج رفتن شبانه. هیچ کدامشان نمیدانستند که میان آن دیوارها و سرمای ماندهی تو اتاق، چه پیدا کردهام. دلم میخواس...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش