پارت صد و شانزده :


بهجت زودتر از من خود را بالا رساند. دیگر نیازی به در زدن نبود. در از پاشنه درآمده، روی زمین افتاده بود، میان خرده شیشه‌هایی که منشی داشت با جارو و خاک‌انداز جمع‌شان می‌کرد. جارو می‌زد و مثل ابر بهار اشک می‌ریخت.

عمویم، دستمالی را که با آن اشکش را پاک کرده بود، روی زخم سرش فشار می‌داد. خون تا روی کتش پایین آمده بود. بینی‌اش ورم داشت.

ما را که دید نفس راحتی کشید. نف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نهال

    0

    🤩

    ۲ سال پیش
  • Aa

    4

    ممنون خیلی خوب زمان ومکان ومدل صحبتشونو توصیف میکنید عالی بود سپاس🙏🌸🌸🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️