پارت صد و شانزده :
بهجت زودتر از من خود را بالا رساند. دیگر نیازی به در زدن نبود. در از پاشنه درآمده، روی زمین افتاده بود، میان خرده شیشههایی که منشی داشت با جارو و خاکانداز جمعشان میکرد. جارو میزد و مثل ابر بهار اشک میریخت.
عمویم، دستمالی را که با آن اشکش را پاک کرده بود، روی زخم سرش فشار میداد. خون تا روی کتش پایین آمده بود. بینیاش ورم داشت.
ما را که دید نفس راحتی کشید. نف
لطفا صبر کنید...

نهال
0🤩