پارت صد و پنجم :
صبح انگار خیلی دیر از راه رسید. تمام شب به صدای بارش یکریز باران گوش دادم و فکر کردم کی بالاخره صبح میرسد. صبحی که حتی اگر شب بشود، من گم نشوم میان این همه تاریکی.
دلم برای گندمزار تنگ شده بود. دلم برای سواری آزادانه میان آن بوتههای طلایی پر میزد. شاید در این شهر به دنیا آمده بودم اما وطنم تهران نبود. وطن من، آن سرزمین بود که حالا دوریاش یک بغض سنگین شده و گلویم را ره
لطفا صبر کنید...

ستاره
0زیبای بی نظیرمن عاشق توام