پارت صد و پنجم :


صبح انگار خیلی دیر از راه رسید. تمام شب به صدای بارش ‌یکریز باران گوش دادم و فکر کردم کی بالاخره صبح می‌رسد. صبحی که حتی اگر شب بشود، من گم نشوم میان این همه تاریکی.

دلم برای گندم‌زار تنگ شده بود. دلم برای سواری آزادانه میان آن بوته‌های طلایی پر می‌زد. شاید در این شهر به دنیا آمده بودم اما وطنم تهران نبود. وطن من، آن سرزمین بود که حالا دوری‌اش یک بغض سنگین شده و گلویم را ره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    زیبای بی نظیرمن عاشق توام

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • Bahar

    2

    خیلی عالی بود مثل تمامی پارت های قبلی فقط تو رو خدا رابطه فرخ و گلبهار خوب بمونه🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️