لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 161
صبح از راه رسید. تمام شب، نوازشهای فرخ را چشیده بودم. در حالی که عکس را هر چند دقیقه در نور شبخواب نگاه میکردم. تنی که گرمای آغوش فرخ سعی میکرد سردیاش را کم کند، روزی در آغوش مادر آرامش میگرفت. درد بزرگی بود. خیلی بزرگ. مادر همیشه میگفت که من میداند زندگی خیلی به من سخت خواه...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 162
با قدمهای تند، توی مخبرالدوله، دنبال بنبست صفا میگشتم. آنقدر فکرم را داده بودم به پیدا کردن کوچه که به چیز دیگری فکر نکنم. به اینکه نوشآفرین نگران است. به اینکه فرخ اگر بفهمد چقدر ناراحت میشود. به اینکه زن شاپور خان، نامادری فرخ، وقتی ببیند یککاره بلند شدهام و رفتهام در خانهاش...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 163
صورت فرخ، پر از پشیمانی و خجالت بود. نگاه خیس من، از روی در کنده شد و چسبید به دستش که از هوا پایین میآمد. با اینکه مرا نزد، احساس میکردم با تمام قدرتش به صورتم کوبیده است. اما به جای گونهام، قلبم بود که میسوخت. سایهی کوتاهی از لای در بیرون افتاد. میان پاهای من و فرخ که با کمی...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 164
- امکان نداره... امکان نداره! به صورتش نگاه کردم که خیس عرق شده بود. سنگینی چشمان مرا حس کرد که گفت: مگه تو نمیگفتی بانو الف بیبرو برگرد مادرته؟ مادر واقعیت. خب حالا باید بریم پیداش کنیم. اینجا چی میخوایم؟ حال فرخ از احوال من خرابتر بود و احوال من، ویرانهتر از حال او. کوچه...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 165
احساس میکردم شلاق برداشتهام و یک آدم بیگناه را کتک زدهام. عذاب وجدان، بدتر از آن خورهای که صورت مادر فرخ را خورده بود، روح مرا میخورد. نه اینکه شک داشته باشم، آن زن روپوشیدهای که به خانهی آسیمه رفت و آمد داشت، مادر فرخ است. مادر فرخ هم بانو الف. اما از اینکه یادم میآمد چطور م...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 166
در هر دو عمارت چهارطاق باز بود. حسینخانی و امیرخانی عید سیاه داشتند. شاپورخان، غلامرضا و صابر خان، دیگر نبودند و باید به جای دید و بازدید عید، یاد آنها عزیز میداشتیم. حالا داشتم فکر میکردم که چه حیف شد هر سه، به خاطر کینه از دنیا رفتند. کینهای که روی دشمنی چند صد ساله بنا شد و دل...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 167
- تا اومدن تو سراغ تو رو گرفتن. دست روی پیشانی به صورتم نگاه میکرد تا حرفهایم تمام شود. - منم گفتم که مهمون داریم و نشد بیای. دیگر ادامه ندادم که گفتند: بله. همدیگه رو به عزا انداختید و حالا باید مهمونداریش رو بکنید. - پیداست خیلی بابت دکتر محب عصبانیان! فرخ کش و قوسی به...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 168
طول مهمانخانه را بالا و پایین میرفت و غر میزد. اولین بار بود که پایش را میگذاشت توی عمارت حسینخانی. وقتی که سرور خبرم کرد، وقتی گلناز را دیدم که معذب و سردرگم، افسار اسب را گرفته و به در عمارت نگاه میکند، من هم گیج شدم. نگاه تفنگدارهای فرخ، دوستانه به نظر نمیآمد. دو روز مان...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 169
نوشآفرین حال خوشی نداشت. هر چقدر زخمش جوش میخورد و رنگ به صورتش برمیگشت، بیشتر در خود فرو میرفت. انگار که چیزی گم کرده باشد، در عمارت میگشت. در سکوت، ساعتها پشت پنجره میایستاد و به باغ نگاه میکرد. سرک میکشید به سنگریزههای راه عمارت بلکه بهرام بیاید. مادر، وقتی چیزی گم میشد ...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 170
حالا که دنبال فرخ راه افتاده بودم، کابوسم را به یاد میآوردم. همان وقتی که از بوی سوختن سیگار فرخ بیدار شدم. خواب میدیدم کسی محکم درِ عمارت آقا را میزند و پشت در، عقابیست که یک مادر بزرگ را به منقار گرفته است. به صدای قدمهای تند فرخ، هنگامی که پلهها را پایین میرفت، آواز عقابی را در د...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 171
باید کاری میکردم که به مهمانم خوش بگذرد. حتی اگر خسته و بیحوصله بودم و اضطراب املاک آقا و صاحبشان داشت مرا میکشت. لبخند میزدم و کنار لاله، پشت میز غذاخوری مهمانخانه نشسته بودیم. سرور، با مهارت در آماده کردن ناشتایی کم نگذاشته بود. لاله خوشحال لقمهاش را جوید و گفت: اگه خدابیا...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 172
توان صبر کردن برای شوفر پیر را نداشتم. قبل از اینکه راه بیفتد و در را برایم باز کند، جلو رفتم و با صدایی که از التهاب میلرزید، گفتم: - خودم میشینم پشت رل. پیرمرد کنار کشید و به حرکات شتابزدهام نگاه کرد. قلق این اتومبیل را بلد نبودم ولی آنقدر اضطراب توی جانم بود که به این چیزه...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 173
پای تپه سبزه بودیم. فرخ، به افق نگاه میکرد. آن انتها، آبی آسمان به سفیدی میزد. زیر کفشهایمان جابهجا لکههای سبز بود. علفهای کوچکی که از لابهلای برفهای تکهپاره و آب شده، سر بیرون آورده بودند. یاد آن روز بودم که فرخ، همینجا زیر شلاق باد پاییزی، از خونبس شدن گلناز میگفت. آن روز...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 174
سرور، مرا که دید پا تند کرد. روسری را پشت گردنش گره زده و چند تار مو چسبیده بود به پیشانی عرق کردهاش. دو گیس نازک سیاه و سفیدش، روی پستانها تاب میخورد. ابرو بالا دادم و جای جواب سلام پرسیدم: مهمونمون بیدار شده؟ سر تکان داد و گفت: رفته نشسته تو باغ. اسباب پذیرایی بردم. هنوز هم به ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 175
دیگر نه فقط دستهایم، تمام وجودم بود که میلرزید. قاب گردنبند را باز کردم. همان صدای تق کوتاه که به گوشم آشنا میآمد. قاب خالی بود! هر دو طرفش. انگار که هرگز عکسی توی آن حفاظ شیشهای نبوده است. زنجیر را بالا گرفتم. تکان تکان میخورد و انعکاسش روی دیوار آشفته بود. - گلبهار نمیای...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 176
وقتی پیش لاله برگشتم ناهارش را تمام کرده بود. غذایی که چند قاشق با زور ماست پایین داده بودم، یخ کرده، روی میز دهانکجی میکرد. حالا میدانستم که برخلاف نیمساعت پیش که رنگ پریده بودم، گونههایم از شدت هیجان گلانداخته است. به نظرم آمد لاله دلگیر شده. ساکت نزدیک شومینه نشسته بود و از...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 177
اصرار فایدهای نداشت! لاله که از سر حوصله لباسهایش را توی گنجه آویزان کرده و عکس پدربزرگش را سر طاقچه گذاشته بود، میخواست برود. پاکتی را که با روبان پیچیده بود به سمت من گرفت و با خجالت گفت: ناقابله گلبهار! خیلی فرصت نشد که چیز درست و درمون بخرم. امیدوارم تو و فرخ خان تحفهی درویش رو ...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 178
- خانم! خانم! آقا! فریاد نبود. چیزی شبیه عربده در تمام عمارت میپیچید و تکرار میشد. فقط یک لحظه زمان برد که نگاه من و فرخ و لاله در هم گره بخورد. بعد زودتر از همهی ما، فرخ بود که به خود آمد و سمت در دوید. لاله دست روی قلبش گذاشته بود و هقهق میزد و من، با پاهایی که میلرزید دنبال فرخ ...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 179
- بگو به حساب فرخ خان! چند تا طبق بگیر، بین مردم پخش کن. سفارش بده تا فردا بیشتر آماده کنه که بفرستیم در خونهی رعیت تو دهات. فرخ با صورت برافروخته و چشمهایی که از خوشحالی برق میزد به شوفر دستور میداد که شیرینی پخش کند. پیرمرد با شادی سر تکان داد و چشم گفت. هوا رو به غروب میرف...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 180
اتومبیلها گاه مماس باهم و گاه یکی پیش و یکی پس، توی جاده پیش میرفتند. لاله سرسختتر از چیزی که فکر میکردم رفتار میکرد. همین موضوع، باعث میشد که ظنم به او بیشتر شود. حالا دیگر، گمانم به یقین نزدیک میشد که او بلایی سر نوشآفرین آورده است. فرخ هر ثانیه، خشمگینتر از لحظهی قبل میشد...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش