پارت صد و هفتم :

‌دستم را گرفت و گفت: ناکجاآباد کجا بود؟ وسط تهرونیما. بشین! چه تیتیش‌مامانی! از شوورتم همین‌جوری قهر کردی؟

با اخم نگاهش کردم.

- چرا از خود شوورت نپرسیدی؟ چرا نخواستی حقایق رو بهت بگه؟

- دیشب خواستم ولی نگفت. جز اون خیلی وقت‌های دیگه هم بود که می‌تونست بگه و سکوت کرد. انگار که قولی به کسی داده باشه.

کمی سکوت کرد. بعد با طمانینه گفت: فقط همین نیست. تو به عشق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Bahar

    0

    مثل تمامی پارت ها عالیه و خواننده رو مشتاق خونون قسمت بعدی میکنه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    🙏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️