لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 61
- خانم جان! گلبهار خانم! بیدارید؟ فقط یک جمله توی نامه بود. یک جمله با دستخطی ظریف و جوهر سبز رنگ. انگار که بیعجله، سر حوصله نوشته شده باشد که این طور پیچ و تاب داشت. مادر آنقدرها سواد نداشت که اینطور زیبا و عجیب بنویسند. مثل اینکه این روزها همه عادت کرده بودند به عجیب و غریب حرف ...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 62
انگار که نیاز داشتم، نیاز داشتم به حرفهای عاشقانهی بیچشمداشت، محبت بدون دلیلی که از ته دل بجوشد، گرمای دستان مردی که از وقتی عقلرس شدم، دوستش داشتم. انگار که گلبهار هر چقدر هم که قوی باشد، یک جایی ته دلش یک پری کوچک زندگی میکرد که دل میداد به پسر شاه پریان. نفسم را سبکتر بیرون دادم و...
بروزرسانی در : ۶۸۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 63
نمیدانستم بگویم خدا خیر بدهد کارملا را یا ندهد! هر چه که بود سوالش زبان بند آمدهام را باز کرد، وقتی که در نهایت سادگی پرسید: همراه فرخ سوسن رو دفن کردی؟! آب تلخ دهانم را به زور قورت دادم و گفتم: قراری در کار نبود... یه کاره انگار از آسمون افتاد... من زورم به سوسن بیچاره نمیرسید... نگ...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 64
نمیدانستم ساعت چند است. صداها مثل پتک توی سرم میخوردند. دلم میخواست گوشهایم را بگیرم و باز هم بخوابم. مرز بین کابوس و واقعیت را گم کرده بودم. میان فریادها، جیغ گلرخسار را میشنیدم و همهمهای که پیوسته نام مرا صدا میکرد. بالاخره توانستم چشمان سنگینم را باز کنم. کابوس نبود. همینجا، توی...
بروزرسانی در : ۶۷۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 65
فروپاشیده بودم. دیگر هیچچیز نبود که حالم را خوب کند. اصلا حال خوب دیگر معنایی نداشت. آنقدری فهمیده بودم که این بازی، هی دارد بزرگتر میشود و دستهای مرموزی از پشت پرده، ما را مثل عروسکهای خیمهشببازی تکان میدهد. همه چیز داشت به میل کسی پیش میرفت که حتی نام کاملش را نمیدانستم. پال...
بروزرسانی در : ۶۷۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 66
آفتاب پاییزی کم جان بود. نفس رخشان بخار میشد و توی هوا میرفت. یاد آرزوهای خودم میافتادم که چطور دود میشود و به هوا میرود. کاش آرزوهای برباد رفته هم، شبیه نفس توی هوای سرد بودند. اما میشوند مثل رد یک سوختگی عمیق توی دل و برای همیشه باقی میماند. رد چین و چروکی میشود روی صورت، تار سفیدی می...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 67
در من انگار لشگری شکست خورده بود که این همه احساس فروپاشی داشتم. تمام طول مسیر، از عمارت حسین خانی تا املاک امیرخانی، آرزو میکردم سیلی، طوفانی، صاعقهای بیاید و این روح مرده را از جسم زندهام جدا کند. با پای خودم رفتم که بخواهم مرا به مسلخگاه ببرند و تلختر اینکه فرخ نمیخواست! مرا نمیخ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 68
عین جنازه افتاده بودم توی تخت. جنازهای که هنوز نفس میکشید و همه باور داشتند که زندهاست. جنازهای که فقط خودش میدانست، یک مردهی متحرک است و روحش را در یک دفتر کوچک وکالت، در آغوش مردی که تمام عمر رویایش را میدید دفن کرده است. حتی توان نداشتم به پهلو برگردم یا وقتی چند تقهی پیاپی به در...
بروزرسانی در : ۶۶۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 69
چند نفری نشسته بودند توی مهمانخانه. دکتر محب، نوایی، سرهنگ مسلمی و قندچیان، دو طرف عاقد نشسته بودند. سیف علی خان روی صندلی آقا نشسته بود. با دیدن او و چشمهایی که ریز کرده بود و موشکافه نگاه میکرد، حس کردم چیزی تیز توی قلبم فرو رفت. توی اتاق عقد، زنی نبود! انگار نه انگار رسم بود، زنان د...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 70
فصل دوم پردهی بزرگ و سنگین را کنار زدم. داشتم از تاریکی و خفگی هوا دیوانه میشدم. پنجره را باز کردم. هوای بیرون هم چندان دلانگیز نبود. بادی میوزید که دانههای درشت باران را به اینطرف و آنطرف پرتاب میکرد و آسمان یک تکه خاکستری حالاحالاها قصد داشت که ببارد. اما حداقل عطر نم حیاط، طراوات ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 71
- درو ببندم؟ نگاهش کردم. این زن غریبه که بود که از من دستور میخواست؟ رعیت حسین خانی؟ مگر آنها هم از ما دستور میگرفتند؟ دست به دستگیره گذاشت و همانطور که در را به طرف خودش میکشید گفت: هر کاری داشتین صدام کنید. چطور باید صدایش میکردم وقتی حتی نامش را نمیدانستم؟ دراز کشیدم و...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 72
حالا میدانستم اسم زن چاقی که حرف اضافهای نمیزد جز قسم به سوی لامپی خاموش، سرور است. بیربط بود این اسم به رفتار و کارش. اسم بیربطش را وقتی فهمیدم که فرخ، بعد از بازیای که راه انداخت با لبخند پیروزمندانهای بیرون رفت. بعد با صدای نچندان بلندی پرسید: ((سرور حموم گرمه؟)) انگار که میدانست او...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 73
آفرین! آفرین عزیزم! آفرین عزیزش! آفرینی که انگار به یک قرار عاشقانه و پنهانی خوانده بودنش. آفرینی که میتوانست بانو الف بزرگ باشد. پس چرا او را با این نامهی بدخط کوچک میدیدم. نامهای که شاید بیهوا، توی یک پالتوی گرانقیمت پنهانش کرده بودند. اصلا از کجا معلوم کار خودِ فرخ نباشد؟ با این ف...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 74
توی تاریکی شب میراند و در دستاندازها بالا و پایین میشدیم. اتومبیل تالاخ تالاخ میکرد. تنم به این طرف و آن طرف میخورد و این موضوع باعث نمیشد لبخند روی لبم پاک شود. به فرخ نگاه نمیکردم. اما میتوانستم صورت عصبانیاش را تصور کنم. لابد کورهی آتش بود که اینطور میراند و مثل زمان رفتنمان به...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 75
دیوانهوار در را باز کرد و داخل اتاقم آمد. صورتش مثل همان وقتی شده بود که آمده بودیم از شاپورخان عذرخواهی کنیم. همان رگی که روی پیشانیاش نبض میزد و ابروهایی که در هم گره خورده بود. بدون عجله بلند شدم و نشستم لبهی تخت. - فکر نمیکنی باید در میزدی؟ پوف بلندی کرد و حس کردم نفس داغش ...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 76
روز در سکوت آغاز میشد و شب در سکوت به اتمام میرسید. اگر صدای باد و باران و خروس و مرغ نبود، فکر میکردم از جهان جدا شدهام و توی برزخ نشستهام به انتظار قیامت. بس که خاک مرده پاشیده بودند همه جا، آدم دلش میخواست بنشیند و زار بزند. چند باری هم صدای گریهی سرور را شنیده بودم. وقتی که داشت جار...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 77
کارملا با دیدنش بلند شد و فرخ نگاه سردی به او انداخت. بر خلاف کارملا که با خوشرویی سلام و احوالپرسی کرد، تلخ و کوتاه جواب داد و بیرون رفت. کارملا بااحساس معذبی گفت: ناراحت شد من اومدم؟ خجالتزده جواب دادم: نمیدونم. دیوونهاس. عین آسمون بهار حالی به حالیه. کار خوبی کردی اومدی. دل...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 78
وقتی به خود آمدم که وسط اتاق بودم. پرده تا انتها کنار رفته بود و نور ظهرگاهی، ذرات ریز غبار را نشان میداد. چشمهای متعجب فرخ خیره بود به صورت لابد پر از سوال من. چوبرختیِ توی دستش مهمان پیراهنی سرخ و ناآشنا شده بود. با بیتفاوتی پیراهن را توی گنجه گذاشت و از پاکتی که روی زمین گذاشته ...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 79
بلافاصله خود را به اتاقم رساندم و در بستم. دست گذاشتم روی گونههای داغم و فکر کردم به محض اینکه سرور مرا ببیند پی به غلیان درونیام خواهد برد. حس میکردم ضربان تند قلبم از روی لباس هم مشخص است. پنجره را باز کردم و چند نفس عمیق کشیدم. فکر کردم، درست پشت دیوار اتاق کس دیگری زندگی میکند. ز...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 80
با رفتن فرخ بود که تازه به حرفش فکر کردم. از آمدن پیراهن به من حرف میزد. یادم بود که چند بار در آن بحثهای تلخ قبل از خونبس مرا ماده گرگ خطاب میکرد. پوزخندی زدم و در دلم تکرار کردم: مادهگرگی که پیرهن صورتی بهش میاد! سرور اول سرک کشید و بعد داخل آمد. نگاهی به من انداخت که دست زیر چانه...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش