لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 1
با صدای خانمجان خانمجان گفتن جلال سر برگرداندم. از بالای تپه سبزه میدوید و مرا صدا میزد. کلاه حصیریام را پایینتر آوردم که آفتاب چشمم را نزند. زیرلب گفتم: خدایا بخیر کن! جلال میدوید و هر چه نزدیکتر میآمد، جوشش عرق را بیشتر روی پوست قهوهایرنگش میدیدم. کارگرها دست از کار کشیده بودند...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 2
اسمش انگار خورد به کوه و هزار بار برگشت و به جای گوشم، توی دلم نشست. خون رگهایم شد. فرهاد بود. لابد تازه رسیده بود. حتما میان اینهمه آدم دور و برش، مستقیم به دیدار من آمده بود. خواستم پا تند کنم سمت، بدوم، دستانم را به وسعت آغوشش باز کنم، عطر آمیخته با بوی سیگارش را، نه به سینه بلکه به خونم ...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 3
آقا گفت: بفرمایید. نگاهش نشسته بود به صورت مادرم. هنوز بعد از چند سال، شرم چشمانش نرفته بود. بد کرده بود آقا در حق مادرم. اگر بد نمیکرد، مادرم هنوز آن زن زیبا و سرحال بود که همیشهی ستارهی مهمانیها میشد. همیشه حلقهی زنان بهروز و دولتچی و بزرگ دورش جمع میشدند. زنی که ملکهی بزرگترین و ز...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 4
اتومبیل گرد و خاک بلند میکرد. آفتاب داغ، دست برنمیداشت و صندلیهای سفید چرمی را، تبدیل کرده بود به کورهی آتش. راه کش میآمد و تمام نمیشد. از شدت اضطراب، عصبانیت و گیجی نمیدانستم چه کار کنم؟ فرهاد روی صندلی عقب، در کنارم، نوک یخکردهی انگشتانم را فشار میداد. سعی میکرد آرامش گمشده را به ...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 5
- سلام - گلبهار! چی شده؟ فرهاد صدایش را پایین آورد و گفت: ما هم نیم ساعت پیش شنیدیم و فوری خودمون رو رسوندیم شهر. پدر فرهاد نگاهی به او انداخت و پرسید: تو کی برگشتی؟ اما منتظر جواب نشد. به دستیارش گفت که اطهری را از ما دور کند. تا آن لحظه حداقل چهار پنج تایی عکس از ما بر اشته بودند. از پ...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 6
دست از پا درازتر از شهربانی بیرون آمدیم. پیدا بود که رئیس شهربانی خوب با شاپور خان آشناست و هوایش را دارد. چنین چیزی عجیب هم نبود. شاپور هر هفته و ماه، مهمانی میگرفت. کلهگندهها را دعوت میکرد. برای رئیسهای شهربانی هدیه میفرستاد. هوای دولتچیها را خوب نگه میداشت که تا وقت لزوم، کارش را پیش ...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 7
شوفر اتومبیل را هندل زد و راه افتادیم. دفتر فرهاد دور نبود. از معدود ساختمانهای دو طبقهی خیابان. اگر کمی از پنجره به بیرون خم میشدم، میتوانستم ساختمان شهربانی را هم ببینم. وقتی که حرکت کردیم دکتر محب و غلامحسین نوایی را دیدم که با صورت گرفته از ساختمان بیرون میآیند. با دیدن چهرهشان، ترسی...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 8
فرهاد دستم را فشار داد: غم نشینه تو چشمات گل بهاری من. حل میشه... رفتنش را از پنجره نگاه کردم. پیاده میرفت. اتومبیلش مانده بود توی حیاط عمارت ما. انگار به شوفر سفارش میکرد که همانجا، در خیابان بماند و هوای مرا داشته باشد. وقت رفتن، سر بالا آورد و دستی برایم تکان داد. بغض چسبیده به گلویم...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 9
وقتی نشستم توی اتومبیل پدر فرهاد، تمام تنم میلرزید. نمیدانستم خشم است یا اضطراب؟ بغض است یا نفرت؟ از وقتی که عقلرس شده بودیم یک چیز را خوب میدانستیم، حق و اجازهی بازی کردن سمت شمال باغ را نداریم. همانجایی که به دستور آقا، سرو کاشته بودند. که درخت بیبار باشد و فقط قد بکشد. کسی به هوای چیدن م...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 10
اتومبیل روی سنگریزههایی که از جلوی درب ورودی تا در عمارت جاده ساخته بود، با صدای ریز و یک نواخت تالاختالاخ رفت و نرسیده به آن ایستاد. یک نفس عمیق و یک نگاه فرهاد را لازم داشتم تا درونم دوباره نشکند. فرهاد نگاهش را دریغ نکرد. با همان اطمینان و چشمهای تحسینکننده پلکی زد و سری برایم تکان دا...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 11
- البته که شما لطف داشتید ولی خب هیچکدوم از اون بچهها رعیت نبودند. - جناب وکیل! شما ده سالیه که به این شهر اومدین. دختر نوایی و پسر دکتر محب و امثالهم، تا یکی دو نسل پیش رعیت حسین خان بزرگ، جد قدرتمند بودن. حالا از الطافات پدران ما، درس خوندن و به نون و نوایی رسیدن دلیلی بر رعیت نبودنشون ن...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 12
تن خستهام را از روی تخت بلند کردم. نسیم خنک صبحگاهی، از لای پنجرهی نیمهباز داخل میآمد و پردهی توری نرم تکان میخورد. صدای گنجشکهای شاد با آواز دور و نزدیک خروسها قاطی شده بود. بوی خوش نان تازه میآمد. کنار پنجره رفتم. سمت جنوب را که نگاه کردم، تا دوردستها گندمزاران طلایی بود که در نور...
بروزرسانی در : ۷۹۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 13
اگر روز قبل شاپور خان را نمیدیدم، اگر دو روز قبل بود، لابد با شنیدن این خبر شانه بالا میانداختم و محض ادب میگفتم: خدا رحمتش کنه و از سر تقصیراتش بگذره. بعد هم در دلم میگفتم: بالاخره گذر پوست به دباغخونه افتاد. قاتلتم داره میره زیر خاک عمو! اما دیروز دیده بودمش. در کت و شلوار شیکش، سر...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 14
از اتاق مادرم که بیرون آمدم، صدای آقا از پایین میآمد. مشغول حرف زدن بود و چیزهایی دربارهی کشت و کار میگفت. پاورچینپاورچین سراغ دخترها رفتم. گلناز انگار منتظرم باشم، لباس پوشیده از پنجره بیرون را تماشا میکرد. مرا که دید لبش را گزید و آرام سلام کرد. آنقدر افکارم پریشان بود که نتوانم ز...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 15
دست مادرم به حالت ناباوری جلوی دهانش قرار گرفت. سرم را روی زانوهایش گذاشتم و گفتم: میترسم مادر خیلی میترسم. دلم گواهی بد میده... - جلال دیر کرده بود. صبحانه نخورده رفتم اصطبل. سوسن با دیدنم شادمان سرش را به چپ و راست تکان داد. دستم را به گردنش کشیدم و یال زبر و پریشانش را نوازش کردم. آرام که ...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 16
دستکشهای توری سیاه را به دستانم کشیدم. دستانی که میلرزید و باز هم مثل همیشه، وقت اضطراب، نوک انگشتانم یخ زده بود. موهایم را با کمک گیسو، بیگودی پیچیده و به تو فر داده بودم. موهایم خیلی مد روز نبود. بلندیاش، صاف بودنش و سادگی بیش از حدشان، شباهتی به موی زنان شیکپوش توی مجلهها نداشت. اما ...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 17
وقتی از املاک شاپور خان بیرون آمدیم، باورم نمیشد که این ملاقات تلخ، اینقدر راحت تمام شده باشد. هرم گرما نشکسته بود. هنوز هم کوچکترین نسیمی نمیوزید. آفتاب داغ و پرقدرت میتابید. حتی برای منی که عاشق گرما و نور آفتاب و روزهای طولانی بودم، این هوا خوشایند نبود. اما گوشهای از ذهنم آرام شده بود. ...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 18
ظهر باز هم روی گندمزار تابیده بود. گندمزاری که حالا، درو شده، تبدیل شده بود به پهنهای طلایی رنگ از ساقههای بریده شده. به جای رعیت در حال درو، کولیهای خوشهچین، آنچه را که باقی مانده بود میبردند. جرات نداشتند سمت املاک شاپورخان که حالا دیگر شده بود، املاک فرخ خان بروند. میگفتند که سی سا...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 19
اتومبیل که به عمارت ما نزدیک شد، برایم هیجان داشت. آن روز کشدار تابستانی، با آمدن یک مهمان شهری، میتوانست کوتاه و پر هیجان شود. مخصوصا ذهن کنجکاو و نوجوانم، پسر جوانی را همراه مرد دید. مادر اجازه نداد به مهمانخانه بروم. ولی احمد کنار آقا نشسته بود. حرصم گرفت. از لجم رفتم پاورچینپاورچین توی ای...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 20
بازوی فرهاد را چنگ زدم و او زیرلب گفت: هیششش! آروم باش. چیزی نشده! _ بریم. _ الان نه! بدتره. یه کم میمونیم و میریم. حالا فرخ، بلند شده و به سمت ما میآمد. احساس میکردم تمام آن میز و صندلیها، تک و توک آدمهایی که آن عصر شهریوری توی کافهی میکائیلیان بودند، محو شدهاند و در تمام دنیا،...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش