پارت صد و هفده :
جلوی مریضخانه شلوغ بود. پیاده که شدم، چشم گرداندم دنبال فرخ. آن طرف خیابان توقف کرده و چشم دوخته بود به شلوغی و جمعیت. سیگار توی دستش میسوخت بیآنکه آن را به لب ببرد.
خسته بود انگار. گرفتگی صورتش را میدیدم. با اینکه شیک پوشیده بود، میفهمیدم فرخ همیشه نیست.
چه بود این دلم که با دیدنش تند میزد!
دست به چهارجوب در، از اتومبیل پیاده شدم.
اصغر در
لطفا صبر کنید...

النا
0من بجای گلبهار دلم واسه فرخ تنگ شده کاش زودتر برسن ب هم