پارت صد و هفده :


جلوی مریضخانه شلوغ بود. پیاده که شدم، چشم گرداندم دنبال فرخ. آن طرف خیابان توقف کرده و چشم دوخته بود به شلوغی و جمعیت. سیگار توی دستش می‌سوخت بی‌آن‌که آن را به لب ببرد.

خسته بود انگار. گرفتگی صورتش را می‌دیدم. با این‌که شیک پوشیده بود، می‌فهمیدم فرخ همیشه نیست.

چه بود این دلم که با دیدنش تند می‌زد!

دست به چهارجوب در، از اتومبیل پیاده شدم.

اصغر در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    من بجای گلبهار دلم واسه فرخ تنگ شده کاش زودتر برسن ب هم

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی وزیبا👏🙏🌸

    ۲ سال پیش
  • نهال

    2

    طفلی خان که دلش تنگ شده...کاش زودتر برسیم به قسمتهایی که دوباره گلبهار برگشته پیش فرخ

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    فرهاداگه بده کارملاهم بدتر🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️