لیست کلیه پارتهای رمان طلایی تر از گندم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 21
زنگولهی بالا در کافه دوباره به صدا درآمد و کارملا، در زیباترین پیراهن تابستانی و روشنی که دیده بودم، داخل آمد. بیاختیار از دیدنش ذوق کردم و بلند شدم. مرا ندیده بود و داشت به سمت پیشخان میرفت که انگار سنگینی نگاهم را روی خودش حس کرد و برگشت. - وای گلبهار! من و کارملا میکاییلیان، همکلاس و...
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 22
خودم را جمع و جور کردم و گفتم: ببینیم چی میشه، به امید خدا! قیافهی فرهاد در هم رفته و انگار که پوزخند صورت فرق عمیقتر شده بود. از نگاه فرهاد سرزنش میبارید. آنقدر او را میشناختم که بدانم چقدر از این حرف ناراحت شده است. خسته بود و حق داشت. یک مرد، حالا گیرم از که از یک خانوادهی اعیانی، با...
بروزرسانی در : ۷۷۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 23
صدای جیرجیرکها آمیخته با صدای موتور برق، میآمد. شب آرامی بود. با اینکه هوا رو به خنکی میرفت، هنوز هم شبها، جیرجیرکها میخواندند. از دورتر، صدای حقحق مرغ شب میآمد. نشسته بودم پشت پنجره و به عکس فرهاد، در قاب گردنبندم نگاه میکردم. توی عکس، با غرور نگاه میکرد و لبخند محوی روی لبهای...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 24
- خوب بگرد! باید یه رد و نشونهای باشه. با عصبانیت به نصرت میگفتم که وجببهجب حیاط و باغ را بگردد. بیچاره حرفی نمیزد. همینطوریش از من حساب میبردند و احترامم را داشتند. حالا که دیگر برزخ بودم، حتی نمیپرسید چرا؟ - من خودم دیشب دیدم یه مرد غریبه تو باغ بود! شما که کور بودین و ندیدین....
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 25
وقتی که نزدیک رسید، تازه پا روی رکاب گذاشته بودم و فکر میکردم، به یک سر تکان دادن، سلام و احوال پرسی میکنم و برمیگردم عمارت. فرخ اما، افسار اسبش را کشید و چند قدمی مانده به من ایستاد. حالا روی سوسن بودم و بیاختیار به صورتش نگاه میکردم. گونههایش سرخ بود و از زیر کلاه حصیری بزرگش، دانه...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 26
خودم را توی صندلی جمع کرده بودم. دلم نمیخواست کسی را ببینم یا کسی مرا ببیند. حال و حوصلهی سلام و احوالپرسی با هیچکس را نداشتم. آنقدر فکرهای مختلف توی سرم میچرخید که نمیتوانستم هیچکدامشان را پی بگیرم. ذهنم از این فکر، شیرجه میزد به فکر دیگری. انگار که توی زندان افکار و ترسهایم گیر افت...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 27
دست کشیدم به قابی که عکس من و کارملا توی آن بود. وقتی که هنوز شهر ما عکاسخانه نداشت و پدرم، عکاسی از تهران استخدام کرد که از همه، عکس بگیرد. جفت اینعکس را با کمی تغییر در ژست، من هم داشتم. از این ژست بیشتر خوشم میآمد ولی چون کارملا هم این یکی را بیشتر دوست داشت، کوتاه آمدم که فکر نکند چون آق...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 28
فرهاد هنوز برنگشته بود. مادرش، از خوشحالی، مثل پروانه دورم میچرخید و برایم خوراکی میآورد. - رنگ به رخ نداری گلبهار جان. آخه این چه کاریه مامان؟ باید حسابی خودت رو تقویت کنی. لبخندم کمجان بود. ولی سعی کردم گرم تشکر کنم. یک سیب از توی ظرف برداشت و چاقوی دسته نقره را به دست گرفت ...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 29
لبم را گاز گرفتم. داشت بیرونم میکرد؟ صورتش که هنوز همان مهربانی و لبخند را داشت. به چشمان گشاد شدهام خندید و گفت: خدا مرگم بده! چقدر بد گفتم. ببخش مامان، منظورم بیرون کردنت نبود. یک جرعه شربت خورد و گفت: منظورم اینه که فرهاد نیاد و ببینه اینجایی یه وقت هوا ورش نداره اومدی منتکشی. زن هم...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 30
شاید آخرین روزهایی بود که میشد اینطور پیراهن خنک و تابستانی پوشید. من هم در پیراهن حریر و نازکم، حس خوبی داشتم. آن هم وقتی که تازه از حمام بیرون آمده بودم و تن و موهایم، بوی خوش صابون خارجیای را میداد که کارملا برایم هدیه آورده بود. موهایم را در کلاه حصیری، با روبانی صورتی رنگ، شبیه رنگ پیر...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 31
- آقا! سر بلند کرد و به نگاهم پاسخ داد. حرف زدن از نامزد، از دیدار و قرار و باشگاه و رقص، جلوی آقا و مادر راحت نبود. اصلا شاید این چیزها را به آقا راحتتر میتوانستم بگویم تا به مادر. - فرهاد دو روزیه به دیدنم نیومده... مادرش میگه خسته شده... منم از خسته شدم... از حرف مردم، از پچپچ دور...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 32
شوفر اتومبیل را گرم کرده و منتظرم بود. گیسو، جعبهی بزرگ لباس و تور و کفشم را پایین آورد. مدام بینیاش را بالا میکشید و چیزی نمیگفت. فاطمه جلوی در سرش غر زد: بسه دیگه شگون نداره. اما چشمان خودش هم خیس اشک بود. جلوی در صورتشان را بوسیدم و زیر گوش گیسو گفتم: انشاالله عقد تو و نصرت. ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 33
کسی نمیآمد این لباس عروس کذایی را از تن من درآورد. کسی این تور سنگین و دراز را از روی موهایم باز نمیکرد و من نمیدانستم، بزک و دوزک صورتم را کجا بشویم. انگار که وقتی برای هیچچیز نبود! اطهری و عکاسش، دلی از عزا درآوردند و حسابی از من، از ما، در آن وضعیت ترسیده و اسفناک عکس گرفتند. چه غوغای...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 34
سرم پایین بود و به کفشهای سفیدم نگاه میکردم. - خانم امیرخانی! شما وقت حادثه کجا بودین؟ فرهاد تیز پرید وسط و گفت: تو سلمونی خانم لاچینی. - خودشون پاسخ بدن! لب ماتیکیام را با زبان تر کردم و آرام گفتم: توی سلمونی. برای حاضر شدن مراسم عقد و عروسی. خواهرهام هم کنار من بودن. - کسی ا...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 35
گاهی جایی آتش میگیرد و با هیچ آبی خاموش نمیشود. حتی اگر آب هفت دریا را روی آتش بریزی، خاموش نمیشود که نمیشود. میگویند داغ جوان، همین آتش است. همین آتشی که خاموش نشدنیست. هیچوقت سرد نمیشود، خاکستر نمیشود، دردش از یاد نمیرود... آقا همیشه از داغ برادرش میگفت. برادری که قرار بود به ...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 36
خودم را رساندم به اتاقم و چفت در را انداختم. نفسم سخت بالا میآمد. توی آینه زشتترین عروس دنیا را میدیدم. با موهایی که آشفته و خراب شده بود. با آرایش ماسیده و ماتیک پاک شده. با چشمهایی که غم و خشم تمام دنیا، تویشان موج میزد. با عصبانیت قیچی را از کشو بیرون آوردم و از یقه انداختم تا پایی...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 37
عروسیِ عزا شدهی من باعث این اتفاق بود؟ شاید اگر آقا اضطراب خوب برگزار کردن مراسم را نداشت یا منِ گردنشکسته آن روز و آن ساعت نرفته بودم سلمانی... این شایدها شده بود خورهی جانم. بدتر از آن که باز هم دست و چشم همه مانده بود به من که کمکی بکنم. مادر که بعد از آن شب نحس، بعد از اینکه لبا...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 38
برخلاف سایر وقتها، مادر فرهاد میز پیش رویم را پر از خوراکی نکرده بود. یک فنجان چای بود و کمی نقل. با اینکه رنگ و رخم از همیشه اسفبارتر بود، با اینکه که غم نه فقط از چشمانم، بلکه از تمام وجودم میبارید، نه قربان صدقهام میرفت و نه مادرانه دعوایم میکرد که به خودم نمیرسم. انگار دو تا آدم غر...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 39
اتومبیل در کوچهی پهن ایستاد. حالا خستهتر از قبل، به دنبال پناهی بودم که یک ساعت پای درددلم بنشیند و به قصهی پرغصهی دلم گوش بدهد. رو به شوفر گفتم: صبر کن تا برگردم. زیر لب خدایا شکرتی گفتم به خاطر خلوتی کوچه. تحمل نگاههای سنگین، تحمل پچپچ و دخترِ قاتل گفتن را نداشتم. چند باری در زدم و...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان طلایی تر از گندم - پارت 40
ناباورانه نگاهشان میکردم. هجوم فکرها به سرم، هر لحظه چیزی میگفت: شاید از باشگاه اومدن، حتما واقعا تو باشگاه قرار داشتیم و فرهاد یادش رفته به من بگه. وای نه امکان نداره، امکان نداره هیچکدوم از اونا بخوان با من تو باشگاه قرار بذارن! میدونن که من چقدر از مردم فرار میکنم. یک جور حس تلخِ ناا...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش