پارت شصت و نهم :
کردها معشوقشان را بیشتر از یک عشق و معشوق میدیدند.
آدم اَمنش، آدم خوبش که پیدا میشد، قلبشان را که لمس میکرد، برایشان معنای خاصی پیدا میکرد.
یک آدم خودش انتخاب میکرد توی زندگیشان یک آدم ساده بماند، یا معنای وطن پیدا کند.
برای آنها، معشوقشان، وطنشان بود.
تکیهگاهی امن که آرامش را در آن یافته بودند.
دلنیا هم حالا برای آراس بیشتر از معشوق بود.
نیشتمانش محسوب
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
شادان
0اصلا باورم نمیشد اینقد جذب داستان بشم ..به شدت برام عزیز و دوست داشتنی این داستان .. نویسنده عزیز خسته نباشید واقعا
۷ ماه پیش
آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥲🤍خوشحالم که خوشتون اومده🫂
۷ ماه پیشZ.k
3اینجا که اراس گفت تو وطن منی🤩
۱ سال پیشHadis
0امان از این خزال
۲ سال پیشهانا
1بسیار عالی مشتاق پارتای بعدیم
۲ سال پیشافسانه
2سلام خسته نباشید،این رمان واقعا خیلی قشنگه ولی چراادامشو نزاشتین
۲ سال پیشزهرا
1عالی بود ممنونم از نویسنده عزیزمون
۲ سال پیشفاطمه
6بعد از مدت ها اومدم و بقیه رمان رو خوندم تا اینجاش خیلی قشنگ بود🥲،فقط ادامش رو نمیزارین؟؟؟لطفا همینجوری ولش نکنید
۲ سال پیشZahra
3ادامه نداره این رمان؟💔🥺
۲ سال پیشسیتا
8اگه پارت گذاری مرتب باشه بهتر میشه
۲ سال پیشاسرا
6اگه خزال بذاره عالی🙏😘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0چه قشنگ میگه وطن منی! عاشق موضوع متفاوت داستان و قلمت هستم بازممم از این رمانای کوردی میخوام اما نویسنده ش باید تو باشی الهه جون