پارت هفتاد و هفتم :
به سمت اتاق بریتان رفت.
پرستار بالای سرش بود و با ورود دلنیا از جا پرید.
دلنیا اشاره کرد که به بیرون برود.
- من پیشش هستم.
پرستار قدمی جلو آمد.
- اما خانم، خزال خان گفتن که شما پیش بریتان نیاید.
- به چه علت؟
پرستار نگاهی به بریتان که آرام داشت نگاهشان میکرد، انداخت.
- چون معتقدن شما هم دخترزا میشین.
دلنیا قهقههای زد.
- به این چیزا اعتقادی ندارم و اگر هÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
پروین
1داستان برم جذابه
۲ سال پیشتمنا
2بنظرم آخر گلاویژوخزال خان باهمدیگه دلینارو خفه میکنن😁
۲ سال پیش۱۰۰۹
1خیلی خیلی قشنگه مرسی
۲ سال پیشراپونزل
2عالی بود👌🏻😍
۲ سال پیشحلما
1مثل همیشه عالیبود
۲ سال پیشAa
2زیبا ودلنشین سپاس فراوان موفق باشید🌹🍀🌹🍀🌹
۲ سال پیشآذر
5دلی هم مهربونه هم با سیاست
۲ سال پیشاسرا
5بنظرم گلاویژمارموزترازهمه🙏آمنه بانو💋
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0نکنه گلاویژ و خزال خان دست به یکی کنن و دلی رو پیش آراس خراب کنن