پارت شصت و ششم :
آراس از سر جایش بلند شد و دستهایش را توی جیبش فرو کرد.
- پس تنها کسی که آرامش و میتونه به هم بزنه تویی چون الان که کسی از خواستههای تو پیروی نمیکنه، داری آرامش و از عمارت میگیری.
خزال مات ماند.
با دهانی باز به آراس خیره شد.
- الان تو چی گفتی؟
آراس جوابی نداد و جدی به سمت پلهها رفت.
خزال بلند شد و با جدیت صدایش کرد.
- خان با توام!
آراس روی پله اول ایستاد و ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ستایش
0۱۶ ساله؟؟؟؟ پشمام حاجی من این بچه و ۲۲ ساله فرض کرده بودم
۵ ماه پیشحنانه
4شانزده سال 😬
۲ سال پیشموسوی
2چرا اینقدر دیر پارت میزارید
۲ سال پیشفاطی
3یکی به خراب بگه میخوای گریه کنی گریه کن بی تربیت 😒😂
۳ سال پیشگلی
6واقعا عالیه تویک کلمه بی نظیره قلمت طلایی نویسنده جان آدم باخوندنش مست میشه واقعا ممنونم لطفا زودب زودپارت بزارین واینکه پارتاشم طولانی ترباشن ممنون😍😍😍
۳ سال پیشاسرا
2عالیه ممنون 😘
۳ سال پیشسحر
8چرا انقدر بین پارتها فاصله است؟ادم یادش میره رمان چی بود کلا هم چند خط بیشتر نیست
۳ سال پیشسیتا
6یعنی دلنیا فقط شانزده سال اش هست
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0عه پس 16 سالشه چه عجیب..خب خزالم بی خود و بی جهت گیر میده خانم خان باشه نباید بیرون بره مگه اسیر گرفته