پارت هفتاد و هشتم :
- اینجا با تو هم خیلی نامهربونه و قبولت نمیکنه؟
آهی کشید.
- این عمارت بزرگ برای تو هم به کوچیکی یه قفس شده؟
انگشت اشارهاش را جلو برد و نرم موهای لخت روی پیشانیاش را به گوشهای هدایت کرد.
بوی زندگی میداد، بوی عشق!
- خوش به حالت کوچولو، هنوز هیچی از بدیهای این دنیا نمیدونی، هنوز نمیدونی زندگی چقد وحشتناک و بده...
نگاهش را به گوشهای از اتاق کشاند.
- نمید
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

محبوبه
3نویسنده عزیز خسته نباشید،رمان پر محتوا وقشنگی فقط حیف که دیر به دیرپارت گزاری میشه وخیلی سانسور شوده است