پارت شصت و چهارم :
دلنیا نگاه جدی و پر از غمش را میان همه گرداند و در نهایت کنار سمیه نشست.
حوصله هیچکس را نداشت...
کاش مراسمی در کار نبود؛ هیچکس نیامده بود آن غم بزرگ را شریک شود.
سمیه محکم روی سینهاش میکوبید و دلنیا میترسید که بلایی سرش بیاید.
انگار میخواست با ضربههای محکم آن غده غمی که تمام وجودش را داشت به درد میآورد بترکاند و بالا بیاورد.
اما نمیشد... عفونت درد و غم به سرعت دØ
لطفا صبر کنید...

ترنم
0وااای بس کن خزال بزار ی ذره آرامش داشته باشن اینا خستم کردی