شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و هشتم :
و وقتی بیت آخر شعر من درآوردیش را می گفت مشت هایش را به پهلو می زد و چندبار تند تند کمرش را تکان می داد. غش می کرد وقتی این طور شیطنت و وروجک بازی در می آورد.
و وقتی آرن یکهو از روی مبل می پرید و دنبالش می کرد جـــیـــغ و هوار نور کل خانه را پر می کرد. تصویر خودش را که خمیده و با پنجه هایی موج داده شده دنبال نور می کرد از جلوی رویش رد شد و توی راهرو ها محو شدن.
به دنبال اون خاطراتی
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
FoZoL
0نههه 🥲
۲ سال پیشمحدثه
0تا دو دقیقه ی دیگههه پارت جدیددد😻❤️ 🔥منتظر حمله ااام
۲ سال پیشآمینا
0بیچاره هانتر🥲🥲
۲ سال پیشمهسا
0مرسی حدیث جون پارت هیجانی بود
۲ سال پیشلوبیا خانوم
0؛)
۲ سال پیشyasna
0اولین باره آنقدر برای خواندن یه رمان آنقدر هیجان دارم مرسی حدیث جونی♥️
۲ سال پیشAa
0یعنی آهو همون نوره ؟الیسا که گناهی نداره مغازه داره آدم کثیفی بوده ممنون جالب بود💐💐💐
۲ سال پیشاسرا
0🙏❤💋
۲ سال پیشنگار
3عالیییی، فقط همینطوری که تا الان دختر شخصیت قوی داشته لطفا از این به بعد هم همینو حفظ کنه، نه مثل رمانای دیگه سریع خام عشق هانتر بشه و خودشو فراموش کنه و ضعف نشون بده بخاطر عشق🥲
۲ سال پیشآرههههه
0ما از رمانات الگو میگیریم ، سعی کن رمانی که مینویسی مثل الان دختر داستان قوی باشه ارزش خودشو بدونه ، تلاش کنه برای رسیدن به هدفش ..... تو همه ی اینا رو رعایت کردی و باعث شده هممون اینجوری عاشقت بشیم .
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
انسان ها همه دارای ویژگی های اخلاقی یکسانی هستن، مثل ضعف ترس عشقو احساس حماقت شجاعت ذکاوت و...
۲ سال پیشرونیا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
فاطمه ❤️
0🌹🌹
۲ سال پیشZarnaz
1عالی بود مرسی حدیث جونم💋❤️
۲ سال پیشمونا
0حاجی من کلاً گیج شدم 😕🤕
۲ سال پیشنرگس جونی
0حدیث جون این اهو خواهر ارن نیست؟ اخه اسماشونم به هم میخوره
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
2وای نه امید وارم مسبب مرگ نور الیسا نباشههه