پارت پنجاه و سوم :


دلهره همچون جنینی توی شکمم پیچ و تاب میخورد و مثل زلزله از درون تنم را میلرزاند.
- چه کارتیه؟
با شنیدن غرش هانتر چشمانم را بستم و سریع کارت را برای نمایش به سمتشان برگرداندم. صدای آرام و خونسرد تیدا بلند شد:
- کارت ماه نماد نیرنگ و خطاست.
توی صدایش هیجان و شادی آشکار بود. چشمانم را با نفس راحتی که کشیدم باز کردم و گفتم:
-همین؟
-نه بعدی رو بردار.
صدای سارا بود ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سایا

    3

    که براش دوستای اجباری هستن و رفتارش باهاشون خیلی صمیمی نبود، اوایل رو خیلی تند پیش اومدی و خیلی چیزا هی تغییر کردن، مثلاً یه جا فرید شد نوید و... منظورم اینه از اول همه چی منظم و ساختاریافته و مشخص باشه امیدوارم تونسته باشم منظورم رو رسونده باشم

    ۹ ماه پیش
  • سایا

    0

    نویسنده جون من یه نقدی دارم اگه بعداً ادیتی خواستی رو رمان انجام بدی لطفاً از همون اول با ساختار مشخص پیش برو مثلاً برای من خواننده خیلی درز و شکاف تا الان به وجود اومده، مثلاً اینکه تا قبل این چند پارت آخری تا الان، پیوندی دوستی اینا محکم نبود از نظر الیسا، چون خودش توی پارت های اول گفت

    ۹ ماه پیش
  • Rez

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سودابه

    0

    هیچی برگامممممممممم یعنی

    ۲ سال پیش
  • بهار

    0

    وای من برگام ریخته هانتر ترسناک هست سام مرد بای بای خدا بیامرزدت

    ۲ سال پیش
  • Zarii

    0

    وای فوق الهاده اس😍😘❤

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😍🥺 عزیزدلم

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    جییییییییییییییییییییییییغ😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱

    ۲ سال پیش
  • درخت بی برگ

    2

    پششششممممماااااام پشمااامممم🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂🍂

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • سکوت

    1

    اگه کارت های الیسا با کارت های سام جا به جا میشدن هانتر واقعا عروسک مورد علاقش رو میکشت؟یا بازی رو دور می زد و تقلب می کرد؟

    ۲ سال پیش
  • سمیرا

    1

    این رمان مثل بمبه مغزمو ترکونده😣😦😦

    ۲ سال پیش
  • FoZoL

    1

    مهربون؟ محافظ؟ فداکار؟ اونم نه *** دیگه ای تیدا؟ 😐💔

    ۲ سال پیش
  • آیلین

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    خاص تویی♥️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    این وحشی کجا بود.هانتر وحشی کی بودی تو؟؟🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    وحشی منه😂

    ۲ سال پیش
  • Najva

    0

    عاااالی👏🏼🤩واااای دارم از هیجان وفضولی بندری میرم👀کاشکی زودتر فردا شه یا نه نمیشه پارت هدیه بدی لطفا❤️🥴

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    💃🏻💃🏻

    ۲ سال پیش
  • Baran

    0

    برگامممممم حاجییییی ترسناک شدددد

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂💅🏻

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    😂اگه تبدیل به خیار نشدی کامنت بذار

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️