شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت پنجاه و ششم :
جمله ی آخرش مثل یک زنگ توی سرم صدا خورد. خانوادش را از دست داد؟ اما پدرش همین امروز زنگ زد. به سمتم کامل چرخید و گفت:
-خیلی وقته خورشید این خانواده غروب کرده، دراکولای شب حالا اومده تا تلافی کنه.
مسیرش را کج کرد تا از کنارم رد شود خیزی گرفتم و با جفت دست از پاهایش آویزان شدم و التماس گونه گفتم:
-تلافی چی؟ انتقام چی؟ تروخدا بگو به دست و پات افتادم هانتر، من رو ببین!
پایش که سنگÛ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sarina
2فک کنم مادر فرید اینا با پدر ارن بودع و پدرش با مادر فرید ب زنش خیانت کردع. و یچیز دیگه ذهنمو درگیر کردع همون عکسه ک تنها خنده واقعی ارن اونجا بودع، میگم شاید اون زنه کنارش همین الیسا باشه وممکنه مثلا حافظشو از دست داده یا ی همچین چیزی. از ی طرف این آتیش ارن ب هر پنجنفرشون ربط دارع! خدایا نارنگیم کن
۲ سال پیشآتوسا
1واقعاً چنین مریضی وجود دارده؟
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
من از قوه تخیلم استفاده کردم مشابه اش شاید وجود داشته باشه
۲ سال پیشای لاو هانتر
0اره شبیهش هست که وقتی نور به پوستشون میخورت سوختگی شدیدی داره ولی مرگ اور نمیدونم
۲ سال پیشای لاو هانتر
0میگماا.. گفتی الیسا وقتی عصبی میشه دستو میبره تو موهاش... پس کو؟ همه کار میکنه جز این کار.. میدونم خیلی سمیه ولی کل ذهنمو درگیر کرده:))))
۲ سال پیش?️زِینَب
1ساعت سه نصفه شب داشتم میخوندمش ینو صدا تق تق اومد توی خونمون پشمام ریخت گفتم هانتر اومد😂ولی وقتی فمیدم گربه بود قلبم شکست💔🫠
۲ سال پیشMasome
0عالی بهتر از این نمیشه عاشق قلمتم بی صبرانه منتظر پارتای بدی هستم
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍♥️
۲ سال پیشکوثر
1واقعا روند داستان داره عالی پیش میره خیلی خیلی هیجان انگیزه و بشدت خواننده رو کنجکاو میکنه ...😍😍 ولی این رفتار های ضد و نقیض آرن درکش سخته کاش زودتر معلوم شه دلیلش چیه و الیسا چه گناهی مرتکب شده🤔
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤍🦋مرسی از نقد قشنگت
۲ سال پیشرونیا
0حدیث جون خیلی خوب خوشگل بود مخصوصا اونجارو آرن برای الیسا دوتا بشقاب برنج میریزه به نظرم العاناست که یه جرقه غشق تو دل الیسا بیفته خیلی رمانتیک با حاله من العان از خواب بیدار شدم اومدم دور این رمان😉
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🤍عزیزدلم
۲ سال پیشفائزه
1خیلی خوبب بود موفق باشی، هیجانی که این رمان به من تزریق میکنه وصف ناپذیره🦋
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍♥️ای جانم
۲ سال پیشمهسا
1پارته عالیه ای بود🙂🤍
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🤍
۲ سال پیشخانوم لوبیا
3یعنی واقعا چیکار کردن ک اینجوری داره عذاب شون میده مرگ سامم هنوز هضم نکردم🗿💔 کاش جا سام اول فرید میمیرد😐😞
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🗿♥️
۲ سال پیشNarges.g
0کیف کردم از این پارت😍
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍😍😍
۲ سال پیشمبی
0خیلی جالبه عالی ! فقط بی زحمت حدیث اگه امکانش هست بعد از تموم شدن رمانت یک رمان زیبای دیگتو برامون بنویس مطمعا بچه هام خیلی خوششون میاد که نویسندشون یک رمان دیگه تقدمشون کنه ممنون😘
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
چشم
۲ سال پیشV
0قلم و داستان رمان تا اینجا عالی و بی نقص بوده امیدوارم رمان خیلی عاشقانه نشه و از حالت هیجان انگیز و معمایی خودش در نیاد
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
♥️😍
۲ سال پیشآیسا
0واییییی این آتیشی که میگه امکان داره عشق باشه؟😁
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🙃🙃
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rez
0افتاب پوستش رو میسوزونه و رنگ پوستش سفیده و رنگپریده است خون هم میخوره تازه گوش هاشم خیلی تیزه این واقعا خون اشامه جدیییی این خون اشامه