پارت بیست و یک :

حس کردم روی سرم آب سرد ریختن!
قلبم داشت از دهنم بیرون میزد...با هر قدمی که نزدیک میشد، سه قدم به عقب می‌رفتم!
با چشمای هیز و بیش از حد درشت شدش، نگاهی به شونه های برهنم انداخت و با صدایی که انگار صدای خودش نبود، زمزمه کرد:
-بلور...وای بلور...تو مثل اسمت سفید و بلوری هستی!
نفسم به زحمت بالا می اومد...از ترس و وحشت نفس نفس میزدم.
با نفس های بریده بریده گفتم:
-ب...برو...برو...بیرو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    بلور چراانقدبهش دروغ میگ،خب بگواتفاقی افتاده بهت میگم

    ۳ سال پیش
کپی شد!