شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و سوم :
***
آمون:
نگاهم رو به وارتوش خانم دادم و گفتم:
- مادر رو از بالکن آوردید؟
سرش رو کمی خم کرد:
- بله آقا... دارند استراحت میکنند.
- ممنون... میتونید برید.
بیحرف راهش رو گرفت و رفت.
نگاهم رو به جام روبهروم دادم و به رنگ شراب دقیق شدم.
جام رو برداشتم، نزدیک بینیام آوردم و عمیق بو کشیدم، کمی لب تر کردم و شراب رو توی دهنم نگهداشتم.
عصبی چشم بستم، باید Ú
لطفا صبر کنید...
