شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و چهارم :
وارتوش خانم سمتمون اومد و برامون غذا کشید.
زیر لب تشکر کردم و مشغول غذا دادن به آلما شدم.
سیمینخانم: از مزدا خبر نداری آمونجان؟
گودرز خان: اون لندهور معلوم نیست داره چه گوهی میخوره که سایش هم ما نمیبینیم!
چشمهام از تعجب گرد شد.
قاشق رو دوباره پر کردم و جلوی دهن آلما گرفتم.
سیمینخانم با دلخوری گفت:
- گودرز خان؟!
گودرز خان با تشر جواب داد:
- هان؟ فوض
لطفا صبر کنید...
