شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و دوم :
با بغض سنگینی نالیدم:
- تو... تو اصلا من رو دوست داشتی؟!
انقدر مظلوم این جمله رو به زبون آوردم که دل خودم کباب شد.
پوف کشداری کشید و دستش رو از روی پام برداشت و به گردنش گرفت.
- مزدا؟ بگو دلیل کارهات چی بوده؟ چرا تا اون گوشواره رو توی گوشم دیدی آتیش گرفتی؟
انگار که چیزی رو به یاد اورده باشه، سریع بهم نگاه کرد و گفت:
- اون گوشواره رو گفتی از بساط فاضل پیدا کردی درسته؟!
ا
لطفا صبر کنید...
