پارت سی و دوم :

با بغض سنگینی نالیدم:
- تو... تو اصلا من رو دوست داشتی؟!
انقدر مظلوم این جمله رو به زبون آوردم که دل خودم کباب شد.
پوف کشداری کشید و دستش رو از روی پام برداشت و به گردنش گرفت.
- مزدا؟ بگو دلیل کارهات چی بوده؟ چرا تا اون گوشواره رو توی گوشم دیدی آتیش گرفتی؟
انگار که چیزی رو به یاد اورده باشه، سریع بهم نگاه کرد و گفت:
- اون گوشواره رو گفتی از بساط فاضل پیدا کردی درسته؟!
ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️