شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و پنجم :
***
بلور:
مردد به آمونخان نگاه میکردم که حین باز کردن در اتاقی نگاهم کرد و گفت:
- کاری داری؟
قدمی جلو گذاشتم و نگاهی به اون پیرزن مو نقرهای انداختم:
- میخواید... من کنارشون باشم؟ اگه حالشون بده؟
اخمی کرد و سر بالا انداخت:
- نه لازم نیس.
لبهام به سمت پایین متمایل شد.
با دلخوری نگاهش میکردم که دست اون زن کمی بالا اومد.
سریع کنار ویلچرش نشست:
- جان
لطفا صبر کنید...

سمیرا
0آخه این چه کاریه *** سه ماهه،معلوم نیس آمون خان چیکارمیکنه اینم شدازدواج