پارت بیست و هشتم :

سلول به سلول تنم از وحشت می لرزید و دندون هام آشکارا بهم دیگه میخورد.
مرد جوونی که از لباس هاش مشخص بود عربه، همزمان که دود قلیون و از دهنش بیرون فرستاد ، دستش و بالا آورد و گوشواره ای از انگشتاش آویزون شد و با خنده سرش و به چپ و راست تکون داد!
با دیدن طرح گوشواره ، قلب منم آویزون شد!
با بهت به تکون های آروم گوشواره چشم دوخته بودم و ضربان قلبم یکی در میون میزد!
زن چاق جلو رفت و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • غزل

    1

    خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    بیچاره بلور دلشو به چه کسی ام خوش کرده ،یه جورایی خودشو از چاله به چاه انداخته ،دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    0

    عالی،ولی مزداچرا انقد دخترباز و بی عاره

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    دیگه اخلاقش اینطوریه از ما هم کاری ساخته نیست :))😅

    ۳ سال پیش
کپی شد!