پارت چهل :

حالا دیگه آزادانه گریه می‌کردم، برای خودم که بازیچه مزدا شده بودم، برای بخت سیاهه نوریه، حتی برای قلب پودر شده‌ی مزدا، برای آلمای کوچیکم، برای مرگ دخترانه‌هام برای... .
سه روز گذشته بود و توی این سه روز انقدر اشک ریخته بودم که دیگه اشکی واسم نمونده بود.
مزدا بازی بدی باهام کرده بود و هضم این موضوع در کنار موضوع‌های دیگه‌ای که طی همین چند مدت باهاشون روبه‌رو شده بودم مشکل بود و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مریم گلی

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!