شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت چهل :
حالا دیگه آزادانه گریه میکردم، برای خودم که بازیچه مزدا شده بودم، برای بخت سیاهه نوریه، حتی برای قلب پودر شدهی مزدا، برای آلمای کوچیکم، برای مرگ دخترانههام برای... .
سه روز گذشته بود و توی این سه روز انقدر اشک ریخته بودم که دیگه اشکی واسم نمونده بود.
مزدا بازی بدی باهام کرده بود و هضم این موضوع در کنار موضوعهای دیگهای که طی همین چند مدت باهاشون روبهرو شده بودم مشکل بود و
لطفا صبر کنید...

سمیرا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نمیش ک به این راحتی تموم شه،باید مزدا وبلور خیلی اتفاقا روتجربه کنن وزندگیش نرمال شه وعاشق