شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت بیست و سوم :
صاف روی صندلیم نشستم و صورت خیسم و با پره شالم خشک کردم!
چرا با این همه حرص و جوش، بی هوش نمیشم؟؟ چرا من انقد سگ جونم؟
کاش بی هوش میشدم تا زودتر بگذره!
ماشین متوقف شد و مزدا جدی و بدون انعطاف گفت-بشین تا بیام!
سری تکون دادم و به روبرو خیره شدم...با یادآوری چند ساعت قبل ، حالت تهوع بهم دست داد و بی اختیار عوق زدم و با شال جلوی دهنم و گرفتم ولی فقط عوق میزدم چیزی توی معدم نبود که ب

لطفا صبر کنید...

سمیرا
0وای ادامشومیخوام🥺😅