پارت بیست و سوم :

صاف روی صندلیم نشستم و صورت خیسم و با پره شالم خشک کردم!
چرا با این همه حرص و جوش، بی هوش نمیشم؟؟ چرا من انقد سگ جونم؟
کاش بی هوش میشدم تا زودتر بگذره!
ماشین متوقف شد و مزدا جدی و بدون انعطاف گفت-بشین تا بیام!
سری تکون دادم و به روبرو خیره شدم...با یادآوری چند ساعت قبل ، حالت تهوع بهم دست داد و بی اختیار عوق زدم و با شال جلوی دهنم و گرفتم ولی فقط عوق میزدم چیزی توی معدم نبود که ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    وای ادامشومیخوام🥺😅

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    😅😅

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالیه این رمان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️