پارت سی و هشتم :

***
بلور:
خریدهام رو یکی یکی بیرون می‌آوردم و ذوق می‌کردم، روبه‌روی آینه ایستادم و مانتوی جدیدم رو جلوم گرفتم، کمی چپ و راست شدم و اون رو هم گذاشتم کنار بقیه خریدهام.
با شنیدن صدای جیغ لولای در، به عقب برگشتم و به مزدا خیره شدم.
تنش رو به چهارچوب در تکیه داد و گفت:
- چطوری؟
متعجب نگاهش کردم، سابقه نداشت مزدا حالم رو بپرسه.
- خوبم، بیا تو.
نیشخند تلخی زد و به تمس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    1

    چ سرنوشت تلخی داره بلور

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    دنیا چقدر کوچیکه آنقدر که نوریه دختر عمه بلور باشه ،واقعا دلم برای بلور می سوزه از اونجا رانده واز این جا مونده شده ،دمت گرم نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️