شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و هشتم :
***
بلور:
خریدهام رو یکی یکی بیرون میآوردم و ذوق میکردم، روبهروی آینه ایستادم و مانتوی جدیدم رو جلوم گرفتم، کمی چپ و راست شدم و اون رو هم گذاشتم کنار بقیه خریدهام.
با شنیدن صدای جیغ لولای در، به عقب برگشتم و به مزدا خیره شدم.
تنش رو به چهارچوب در تکیه داد و گفت:
- چطوری؟
متعجب نگاهش کردم، سابقه نداشت مزدا حالم رو بپرسه.
- خوبم، بیا تو.
نیشخند تلخی زد و به تمس
لطفا صبر کنید...

هانا
1چ سرنوشت تلخی داره بلور