شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و نهم :
***
آمون:
- بهش گفتی؟
بغض سنگ شدهی تو گلوم مانع حرف زدنم میشد.
آه نامحسوسی کشیدم و نیم نگاهی به هیکل تکیده و شونههای افتادش انداختم.
شونههایی که دیگه صاف و استوار نبودند.
از تصور اینکه باید برم و جنازه خواهر کوچیکم رو ببینم قلبم تیر میکشید.
اشک به چشمهام نیش میزد و مصرانه سعی در مهارشون داشتم.
با صدای گرفته و خش داری جواب دادم:
- یه شب که با مادر اÙ
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
چقدر بده آدم جایگزین یه نفر دیگه بشه ،واقعا برای بلور متأسف شدم ،ممنون نویسنده جان