پارت سی و نهم :

***
آمون:
- بهش گفتی؟
بغض سنگ شده‌ی تو گلوم مانع حرف زدنم می‌شد.
آه نامحسوسی کشیدم و نیم نگاهی به هیکل تکیده و شونه‌های افتادش انداختم.
شونه‌هایی که دیگه صاف و استوار نبودند.
از تصور اینکه باید برم و جنازه خواهر کوچیکم رو ببینم قلبم تیر می‌کشید.
اشک به چشم‌هام نیش می‌زد و مصرانه سعی در مهارشون داشتم.
با صدای گرفته و خش داری جواب دادم:
- یه شب که با مادر اÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️