پارت سی و ششم :

نفسم از ترس بند اومد، با وحشت خواستم به سمتش برگردم که قبلت گفت و به سرعت از جاش بلند شد و بیرون رفت.
چونم شروع به لرزیدن کرد و با بهت به جای خالیش خیره شدم.
وارد اتاق شدم و خواستم در رو ببندم که دستی مانع شد.
- برو کنار!
متعجب به مزدا زل زدم، نیشخندی زد و در رو کامل باز کرد و داخل شد:
- چته همسرم؟ گرخیدی؟
عقب رفتم:
- ن... نه، می‌خوای اینجا بخوابی؟
دستش به سمت دکمه شÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️