شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت هفده :
همین تلنگر کافی بود تا اشکی را که با هزار مکافات نگه داشته بود، شُره کند و صدایی را که به قاعدهی چهار بوق، صاف کرده بود، بگیرد.
- دلم براشون... تنگ شده.
هقهق آخر جمله دست خودش نبود، وگرنه دوست نداشت حتی به اندازهی یک دل زدن هم ذهن مقداد را درگیر کند.
- الهی بمیرم... دلماه، عشقم، خانومم، تروخدا گریه نکن... الان میام پیشت عزیزم.
تعارف نکرده بود و همان لحظه از جا برخواست، دلماه
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایح ایح ایح نویسنده پلید به هدفش رسید😂😂
۷ ماه پیشزهرا
1وای حاجی مقداد همون آرشه چون هردو سرنگ و ماسک دارن🫣😱
۸ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایحایحایح👀😁
۸ ماه پیشازیتا
0کنجکاوی ودونستن بقیه رمان
۱ سال پیششکیلا
0پایان رمان خوشه؟
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
بله عزیزدلم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسی
0هوف همه چی داره میپیچه ب هم😑 اگ مقداد و ارش هم همون حمید باشن چطور میشه هم اینجا باشه هم اونجا هم بیمارستان ای خدا