پارت یک :

مقدمه:
کهنه نقابی که به صورت داریم؛ از موجودی دیوسیرت، انسانی مدرن و متمدن ساخته است!
در پشت این نقاب؛ سایه‌ای دهشتناک قرار دارد که اگر روزی رخ بنماید؛ از پزشکی نجات‌بخش؛ گرگی درنده‌خو، از وکیلی بلند پایه؛ روباهی مکار و از پلیسی پاسبان؛ کفتاری غارتگر میسازد...
پس آدمیزاد، نقاب خود را دودستی نگهدار زیرا که آن سایه‌ی شوم، آن شَدویِ نحس و آن سگ سیاه، تنها منتظر روزنه‌ای کوچک برای رخ‌نمایی و تاخت است...!
پیش‌فصل
- یک ساعت و ده دقیقه از لحظه‌ی مرگم می‌گذره!
پنجه‌ی قوی زمانه راه نفسش را بند آورده بود و ماهیچه‌ی سرکش میان سینه‌اش با عجیب‌ترین حالت ممکن به تب و تاب افتاده بود.
قطرات درشت عرق سرد، راه خود را روی تیغه‌ی کمرش گرفته بودند و مرد، منکرانه سعی داشت ارتعاش دستانش را با فشردن انگشتانش متوقف کند.
- میشه چهار هزار و دویست ثانیه!
بی‌توجه به تمام این پارامترهایی که گواه بدحالی‌اش را میدادند، مشتش را روی تشک تخت گذاشت، دستش را ستون بدن کرد و تنش را روی تن ظریف جانش کشید؛ سپس با زمرد‌های تب‌دارش صورت مهتابی و چشمان نیم‌باز مهشید را کاوید و بی‌اختیار روی لبان رنگ پریده‌ی زن متوقف شد.
حالا تب چشمانش تندتر شده بود، به طوری که حرارتش کاسه‌ی چشم خودش را هم می‌سوزاند! به راستی این تب چه بود؟ عشق بود یا نفرت؟ هوس یا حب؟ چرا هنوز عاشقش بود؟
- تو منو کشتی!
خیره به تن نیم‌برهنه‌ی مهشید مانده بود و مثل هروقت دیگری جزبه‌جز تن دلدار را با طمانینه از نظر گذراند؛ حقا که هنوز هم قرمز به تن نحفیش می‌آمد؛ حتی اگر این قرمزی، آن لباس شب زیبا‌یش نباشد!
- تو جونمو گرفتی!
صدای پچ‌پچک “مرگ” را کنار گوشش می‌شنید، حتی نفس شوم “نیستی” را هم مماس صورتش حس می‌کرد؛ اما چه میشد کرد که باید حرف‌هایش را به گوش این زیبای خفته می‌رساند!
- چطور دلت اومد مهشید؟!
بی‌اختیار خود را سمت سرشانه‌ی عریان زن کشید و خواست به عادت چند سال گذشته لب روی استخوان ترقوه‌اش مهر کند؛ اما در ثانیه‌ی آخر، با جان‌ گرفتن تصوری از زنش در آن خانه‌ی خالی، منصرف شد و همزمان که گره بین ابروهایش را کورتر می‌کرد، خود را عقب کشید:
- نه! من جنس دست دوم دوست ندارم!
نه! نمیشد! حمید نمی‌توانست چیزی را که مال اوست با کس دیگری تقسیم کند، من جمله اگر آن چیز، مهشید باشد!
مهشیدی که حمید، روزی روی همین تخت زیر گوشش نجوا کرد:« اگه می‌خوای مال من بشی باید تک‌پر خودم بمونی؛ اما اگه فکر می‌کنی از پسش برنمیای و نمی‌تونی تا ابد متعهد به من و قلبم باشی، قبل اینکه سندتو بزنم به نام دلم، از زندگیم برو بیرون؛ چون اگه روزی بفهمم کنار اسمم، اسم دیگه‌ای رو آوردی، کاری میکنم کارستون!»
لبخندزنان کارستان مقابلش را از نظر گذراند و سنگدلانه نوک انگشت سبابه‌اش را روی زخم بالای سینه‌ی دختر کشید:
- خودت خواستی مهشید! من دوست داشتم، ولی تو نخواستی... تو نذاشتی!
انگشتش را تا جناغ سینه‌ی دلبر پایین کشید و همزمان با لمس مایه‌ی لزج دور زخمش ادامه داد:
- ازم فرار کردی! چرا مهشید؟ چون من انتخاب بابات بودم و اون عوضی عشقت؟ چون اون لعنتی هوس زودگذرت بود؟ بابا لعنتی من شوهرت بودم... این بچه‌ی تو شکمت، بچه‌مون بود...
کف دستش را روی زخم میان شکم دختر گذاشت و آرام خندید:
- دستشو گذاشته بود اینجا نه!؟ یه بار جلو خودم اینجاتو گرفت و رقصید... حکما پسرخاله‌ی دیوثت تو خونه هم همینجارو ناز کرد!
هیستریک قهقه‌ای زد و فشاری به زخم تازه لب‌گشوده، وارد کرد:
- چیشد که رفتی مهشید؟ چرا همچین غلطی کردی کثافت؟ مگه من دوست نداشتم؟ مگه عشقم نبودی؟
باد وحشیانه‌ای که درب پنجره ‌را به چهارچوب آهنی‌اش کوباند؛ شلاقی روی تن لاجان مهشید شد و زیر پوست مرد پیچید:
- دوستت داشتم ولی تو هیچوقت نفهمیدی...یادته بهم میگفتی هیچ عشقی عشق اول نمیشه؟ من خر بودم که نفهمیدم آره؟
صدای خنده‌ی رعب‌آورش لرز به تن دیوار‌های رنگ پریده‌ی اتاق انداخت:
- آره دیگه حق داشتی، من خر بودم؛ یه خر که هیچی برای از دست دادن نداشت... هیچی جز تو!
دستش را روی تنه‌ی چوبی چاقو کشید و با لبخند بزرگی که روی لبانش نشاند، دندان‌های تمیزش را به نمایش گذاشت:
- ولی تو رو هم از دست داد! دقیقا یک ساعت و سیزده دقیقه‌ی قبل... چرابهش زنگ زدی؟ چرا یک سال باهاش در ارتباط بودی؟ چرا من خر نفهمیدم؟! نباید اینکارو میکردی مهشید! نباید تنها چیز ارزشمند یه گدا رو ازش می‌گرفتی!
با یادآوری چند ساعت پیش که آمد و دید عشق بچه هم نتوانسته جلوی مهشید را بگیرد و دختر با وجود تمام آن تعهدها از خانه فرار کرده و بعد هم فهمید که هم‌خانه‌ی پسرخاله‌اش شده است؛ لبخند از لب برد و در همان‌ حین که دستش را دور تنه‌ی چاقو قرص می‌کرد، لب زد:
- اما من نذاشتم آخرین داراییم از دست بره.. یعنی نتونستم، چون تو مال من بودی! مال خودِ خود من؛ نه هیچکس دیگه‌ای!
همزمان با پیچیدن صدای زنگ تلفن در گوشش، چاقو را که جایی میان پهلوی دخترک را به عنوان ششمین هدف دریده بود، بیرون کشید. صدای پاره شدن ماهیچه‌ها و بریده شدن عضلات مهشید لبخند به لبش آورد و نگاه حیرانش را بندِ تن چاک‌چاک او کرد. تندیس بی‌نقصی که روزی تمام دختران حسرتش را می‌خوردند؛ حالا پس از ساعت‌ها شکنجه حتی یک جای سالم‌ هم نداشت و در جای‌جای آن رد دیوانگی این مرد دیده میشد:
- من دوست داشتم مهشید... ولی تو نخواستی.. چرا نخواستی؟
تلفن که روی پیغامگیر رفت، او هم از جا برخواست.
« حمید؟ کجایی مادر؟ مادر اون بچه دستت امانته‌ها! غلط کرد حمیدجون به جوونیش رحم کن... حمید منو و اقاش داریم میایم... تروخدا بلایی سرش نیاریا... الهی فدای قدت بشم»
زن با گریه و لابه التماس میکرد و حمید هیستریک میخندید... مگر کسی به جوانی او رحم کرده بود؟ نه! پس کارد را بالا آورد و همزمان با فریاد «خفه‌شو» خط عمیق و برشی ژرف را از این گوش تا آن گوش دختر کشید..!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • 27 الناز

    0

    تو دوره زمونه ای که مردا میگن بیخیال قبلیا پیش به سوی بعد یا و بعد 6 ماه زنشونو طلاق میدن مردی مثه حمید که انقد عاشقه وااااقعا کیمیاس حتی اگه مجنون باشه و بودن باهاش لیاقت میخواد

    ۳ ماه پیش
  • سونی

    0

    سلام نویسنده جان پارت اولم تازه شروع کردم حساس میکنم از قلمت خوشم اومده موفق باشید خانم

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    چه شروعی ... پشمام ریخت...منی ک باشیپورفرشته عاشق قلمتون شدم،اومدم سراغ این رمانتون😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • bi bi

    1

    اولین بار بود که من با یه رمان عاشقانه ترسیدم که حتی با ژانر ترسناک هم نمیترسیدم😂حسش خیلی واقعیه قلمت خیلی خیلی محشره دختر کارت حرف نداره👏🏿👏🏿

    ۶ ماه پیش
  • ayor

    0

    بسم الله من الان شروع کردم خوندن این رمان بگم پشمام ریخت 🫣🤣 واقعا خسته نباشید خانوم کمانی 🥰

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    سلام قربونت برم❤️🥹 خیلی خوش اومدی باعث افتخارمه که شما رمانو بخونی دختر قشنگ😍 ایشالا کار لایق نگاه ارزشمندت باشه و من شرمنده نشم💋🌹

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    0

    شروع رمان چقدر ترسناک بود چرا اینزکری کرد ویوونه روانی .🙄🙄عالی بریم برای بقیه ش 🙏🙏

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ای‌جانم😂❤️ خوش اومدی به دنیای شدو دخترم خوشگلم... امیدوارم کار لایق نگاه ارزشمندت باشه💋

    ۶ ماه پیش
  • غریبه

    0

    فرااااار کن به نظرم 🤝😂🩷

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    یاخدا دیگه 😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • چشم عسلی

    2

    چه شروعییییی چه رمانییییی چه کارکتر جذابی چه نویسنده خوبییییییی فتبارک الله♥️🥹🥰 ناموسن ارزش این همه گشتنو داشت بریم که چشمانم را در راه خوندن این رمان فدا کنم🥹

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    آخ قربون شما بشم من که😍❤️ خداروشکر که شرمنده‌ی نگاه ارزشمندت نشدم خانم خوشگله🌹💋

    ۶ ماه پیش
  • دمی گوجه

    3

    دخترا تروخدا بهم بگین لبخندی که بعد از خوندن این پارت نشست رو لبام طبیعه. بگین که شماهم رو حمید کراش زدین و کراش من رو همه ی سایکو ها کاملا طبیعیه

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    هیچی دیگه دخترمون از پارت اول از دست رفت😂❤️ قربونت بشم مرررسی که خوندی💋

    ۶ ماه پیش
  • سایه

    1

    چقد شروعش خفن و پرهیجان بود :) بعد کلی گشتن بین رمانا بالاخره یه رمان خوب، قلمت مانا💗.

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ای‌جونم😍 قربون نگاه قشنگت خوشگلم🩷💋ممنون که میخونی

    ۶ ماه پیش
  • دیارا نظری

    0

    سلام عزیز (◠‿◕) رمانی باحال و جذابی است فقط خیلی پیچیده طوری که ادم خوب متوجه نمیشه اگه اصلاح بشه خیلی خوبه امید وارد به دل نگیرید فقط یه نظر است ❣️😘💋😘❣️

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    سلام خوشگلم❤️ قربون نگاه قشنگت که کار منو برای خوندن انتخاب کردی💋🌹 عزیزم اولش یکم اینجوریه جلوتر با کارکترها آشنا بشی اوکی میشه داستان برات😍🌹

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    2

    وای چقد خفن شروع شد 👍🏻😁

    ۸ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ای‌جونم😁😂🤍

    ۸ ماه پیش
  • خزر

    0

    واااای! عجب شروع خفنی!

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    واییییییی حالا واسه چی می میکشتش خیانت کرده که کرده لیاقت همچین مردی رو نداشته

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ممکنه مهشید بمیره

    ۱ سال پیش
  • ۰۰۰۰

    0

    واییی از حمید خوشم اومد وا مگه میشه مگه داریم

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    سلام خوشگلم😍 حمید مال تو بپیچم ببری؟😂

    ۱ سال پیش
  • ۰۰۰۰۰

    0

    با تچکر حالا کنارش بقیه پسراهم گذاشتی مشکلی ندارم

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!