شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت سوم :
شمارهاش را حفظ شده بود! اصلا انگار باید حفظ میشد. همان بار اول که با دستفروشهای سر چهارراه گرفته بودنش و دختر از ترس به پهنای صورت اشک میریخت و چهارستون بدنش میلرزید؛ اما نمیگذاشتند سراغ گوشیاش برود، همان وقت که به سان امروز، لیست عزیزانش را بالا و پایین کرد و کسی را نیافت، همان روز که اسم و فامیل و شماره پایگاه داد و با التماس از سرهنگ کلانتری خواست او را برایش بیابد، همان روز که او مسیر دو ساعته را سی دقیقهای پیمود و خود را به تپش رساند، همان وقت که تپش به وضوح فهمید چقدر حامیاش است و دانست حامیاش چه قدرتی دارد. همان روز فهمید که باید شمارهی او را حفظ کند.
- اسمش کیارزم تاجداره...جناب سرگرد کیارزم تاجدار!
نگاه ترسیدهی سرباز که بالا آمد، نیشخند تپش هم ته مایهای از قدرت گرفت و غروری ملموس در پس چشمانش قد کشید.
***
- تپش؟
با صدای طاها نگاه خیرهای را که به آسفالت مانده بود بالا کشید. چشمش که به گوشیای که سمتش گرفته بود، افتاد؛ لبخند بینمکی زد و دست جلو برد.
- مرسی جناب سروان!
به این لفظ از سر شوخی، تبسمی کرد و پاسخ داد:
- خواهش میکنم، فقط همینو تحویل داده بودی دیگه؟
موبایلی را که پیش از ورود به کلانتری از او گرفته بودند، روشن کرد و سری به نشانهی تائید تکان داد:
- آره... کیا کجا موند؟
طاها دستی میان موهایی که از صبح زیر کلاه یونیفرمش مانده بود و به وضوح شکسته بود؛ کشید.
- حداقل الان که واسهت مرام گذاشته بهش نگو "کیا"!
لبخند دختر شیطنت بیشتری پیدا کرد و شانه بالا انداخت:
- حالا خودش نیست که!
دیگر پس از ده سال دوستی با کیارزم و حضور در خانوادهاش به خوبی عادتهای رفتاری او و تپش را میشناخت، پس تنها سری تکان داد و گفت:
- از دست تو... داره اعمال نفوذ میکنه!
لب دختر از تعجب انحنا باخت.
- اعمال نفوذ؟ چرا؟
نگاه طاها عاقل اندر سفیه شد و به غایت ملامتگر.
- واسه اینکه انگ روسپیگری تو کارنامهی شما نمونه! تپش تو اصلا میدونی داری چیکار میکنی؟ فکر کردی اینم گلفروشی سر چهارراه یا چه میدونم فالگیری و تریبون آزاد گذاشتنه؟
- تروخدا شلوغش نکن طاها... یه تعهد بود دیگه!
چشمان مرد از این همه بیخیالی درشت شد و ابروهایش بالا پرید:
- یه تعهد بود دیگه؟ تو اصلا میدونی به چی تعهد دادی؟ تو اونجا نوشتی و امضا کردی که دیگه تو صنعت فحشا و روسپیگری فعالیت نکنی! میفهمی این یعنی چی؟
صدایش کمی بالا رفته بود و همین سردرد دخترک را شدیدتر کرد، با اینحال تنها سر زیر انداخت و آرام پاسخ داد:
- میدونم طاها؛ ولی نمیشد نرم سراغشون... اگه نمیرفتم پیش دخترا، اگه باهاشون حرف نمیزدم، اگه کنارشون واینمیستادم و حرفهای مشتریاشونو نمیشنیدم چطور میخواستم دردشونو بفهمم؟ اصلا من چطور میخوام جامعه رو بشناسم اگه نرم تو محیطش؟ اصلِ جامعه اینه... هر چی که باید بدونیم و بشناسیم زیر پوست چرک گرفتهی این جامعهست، وگرنه که آدم با خوندن چهارتا کتاب آتونی گیدنز و رفیعیپور که جامعهشناس نمیشه...
« - آره آدم با این پاسگاه و اون کلانتری رفتن جامعهشناس میشه!»
دختر نترسی بود و همین، پاره شدنِ بند دلش را عجیبتر میکرد! با اینحال چیزی به روی خود نیاورد و همزمان با طاها سمت صاحب صدا چرخید. ابروهای گره شدهی کیارزم را که دید، نیش تمسخرش را بیشتر حس کرد و عصبی دندان روی هم سایید.
- کیارزم!
- بله؟ چیه تپش؟ چرا نمیخوای بفهمی کارات داره خطرناک میشه؟ به آبروی خودت فکر کردی؟ به قلب ضعیف ایرانبانو چی؟ فکر کردی اگه پسفردا بخوای بری سرکار دولتی و با یه عدم سوپیشینه این تعهدات بیاد بالا چه بلایی سر شرفت میاد؟ اگه پسفردا مثل پاکناز هوس بورسیه به سرت بیفته چی؟ اگه بخوای ازدواج کنی و خانوادهی داماد بخوان سابقهی عروسشونو چک کنن میخوای چیکار کنی؟ بیست ویک سالته از دستفروشی و مزاحمت و بدحجابی تا روسپیگری و دزدی همهچی تو پروندت هست! چرا دوست داری انقدر خودتو خراب کنی؟ چرا داری گند میزنی به زندگی سالمت؟
نه... حامی نباید اینکار را میکرد... حامی نباید این را میگفت... حامی باید مثل بارهای قبل میخندید... اصلا به اعتبار خندهی همین حامی بود که دختر تا حالا لبخند میزند!
- بسه کیارزم... نمیخواست اینجوری بشه که...
نه، نه، نه! او را نمیخواست... حمایتهای طاها لوس بود، عاریهای بود و معلوم بود که از ته دل نیست... تپش حمایتهای همان حامی همیشگی را میخواست... همان اویی که از وقتی دختر چشم باز کرده بود به حساب نزدیکی و همسایگی، همبازی و حامیاش شده بود و تا آن دور شدن عجیب، حامی مانده بود.
- منم نمیگم میخواسته از قصد اینجوری بشه... میگم از یه دختر عاقل و منطقی مثل تپش بعیده اینکارا... میگم یکم این کارها رو بذاره کنار، حداقل برای موضوعاتی که انقدر ناموسی و شرافتیه!
دیگر نمیتوانست تحمل کند. باید دفاع میکرد. مودب و متین، اما محکم باید از حق خودش دفاع میکرد! پس لبی تر کرد و شمرده شمرده گفت:
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایجونم مررسی
۳ ماه پیشاکرم بانو
1چه اسم های جالبی دارن
۶ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربونت برم خب اره اسما خیلی برام مهمههه💜
۶ ماه پیشهانیه
2قشنگه ولی کاشکی عکس شخصیت هارو هم بزارید 🦋✨
۸ ماه پیش...
1تو اینستاش هست
۸ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
تو پیجم هست قربونت برم
۸ ماه پیششهناز
1سلام خیلی خوشم امد جالبه موضوع خوبیه
۱۰ ماه پیشآنیا
1قشنگ🌸🌸🌸🌸🌸🏵💐💐💐💐
۱ سال پیشنرگس
1💞💞💞
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

27 الناز
0چ اسمای قشنگی اولین بار بود اسم کیارزمو شنیدم