ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت شصت و سوم :
دختر مردد رفت و لبهی تخت نشست. پرهام کتش را درآورد و روی تاج صندلی انداخت، هیچ نشانهای از نرمی و مهربانی در صورتش دیده نمیشد، روی صندلی نشست.
_ اسمت چیه؟
_ نیلا...
_ اسم اصلیت چیه؟
با مکث جواب داد، کمکم داشت برایش جامیافتاد با بد کسی طرف است.
_ لیلا...
_ فی چنده؟
لیلا نگاهش را با ضرب بالا کشاند، انگار بازهم دلخور شده بود، بلند شد و این پا آن پا کرد.
_ تیک
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
1فرق روجابادخترهای مثل لیلاپول نیست خانواده ست فکرکنم خواسته نویسنده اینه خانواده خوب داشتن بهترازمیلیاردهامی ارزه🙏🤔
۱۰ ماه پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
خانوادهی خوب بزرگترین نعمت و ثروته👌
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
1اگه بهم میگفتن گوسفندا پرواز میکنن یا فیلااز سوراخ سوزن رد میشن ،انقد تعجب نمیکردم که از کارای اینطور دخترا تعجب میکنم.... پول به چه قیمتی؟😔😔😔
۱ سال پیش
اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان
گاهی وقتا آدما توی مسیری قرار میگیرن که ناخواسته تصمیمات اشتباه میگیرن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
1دیگه حتی پرهامم حالش بهم می خوره از این آدما،اینقدر تحقیر کرد تا گورشو گم کنه،ولی انگار نه انگار