ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت شصت و یک :
خمیازهای کشید و بعد از نیمنگاهی به پیرزن که از فرط خواب عمیق دهانش باز مانده بود، لبخند زد. نفهمیده بود از دست پرچانگی او کی خوابش برده ولی با دیدن ساعت گوشی میدانست به موقع بیدار شده؛ چیزی نمانده بود به مقصد برسند. گوشی در دستش لرزید، هدی بود.
_ سلام عزیزم...
_ سلام من ترمینالم، چقدر مونده برسی؟
از شیشهی کنار پیرزن نگاهی به بیرون انداخت، هوا روشن شده بود.
_ ببخش هد
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

م
1روجا دیگه زیادی داره بهش توجه می کنه، تو کلاس می دیدیش دیگه مثل بقیه تبریک می گفتی،حالا خداحافظی درست بود😮