ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت هفتاد و پنجم :
اواخر پاییز بود و درختان کاملا خود را تکانده بودند، حیاط دانشگاه مملو از برگهای نارنجی و قهوهای رنگی بود که زیر بارانهای گاه و بیگاه نمکشیده و روی زمین له شد بودند، سرمای هوا حتی از پس شال و کلاه و پلیورهای گرم احساس میشد، روجا آنروز چترش را نبرده بود و به لطف چتر نسرین حیاط را قدم میزد، پایان کلاس آخر باران بندآمده بود، سریع خود را به ایستگاه اتوبوس رساندند و نسرین رفت ت
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
1ایکاش روجاازطریق درسش بهش کمک کنه🙏