پارت هفتاد و پنجم :


اواخر پاییز بود و درختان کاملا خود را تکانده بودند، حیاط دانشگاه مملو از برگ‌های نارنجی و قهوه‌ای رنگی بود که زیر باران‌های گاه و بیگاه نم‌کشیده و روی زمین له شد بودند، سرمای هوا حتی از پس شال و کلاه و پلیورهای گرم احساس می‌شد، روجا آن‌روز چترش را نبرده بود و به لطف چتر نسرین حیاط را قدم می‌زد، پایان کلاس آخر باران بندآمده بود، سریع خود را به ایستگاه اتوبوس رساندند و نسرین رفت ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    ایکاش روجاازطریق درسش بهش کمک کنه🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    پرهام راست میگه یامیخواد روجارو گول بزنه؟

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    راست میگه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️