ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت شصت و هفتم :
۱۳ ماه قبل(مهر)
بستهی سوغات کلوچه و حلوای مخصوصی که آورده بود را روی میز گذاشت.
_ ناقابله...
ستوده با ذوق چشمانش را گرد کرد و آن را به سوی خود کشید.
_ بهبه! راضی به زحمت نبودم...
با چشمانی تنگ شده کمی سرش را به پایین متمایل کرد.
_ راضی نبودی که چندبار سفارش کردی یادم نره؟
ستوده دست از باز کردن جعبه کشید و معترضانه نگاهش کرد.
_ دلم خواست فکر کنم خودت ب

لطفا صبر کنید...

اسرا
1امیدوارم ستوده هیچ وقت ازروجاخواستگاری نکنه🙏