پارت شصت و هفتم :


۱۳ ماه قبل(مهر)


بسته‌ی سوغات کلوچه و حلوای مخصوصی که آورده بود را روی میز گذاشت.
_ ناقابله...
ستوده با ذوق چشمانش را گرد کرد و آن را به سوی خود کشید.
_ به‌به! راضی به زحمت نبودم...
با چشمانی تنگ شده کمی سرش را به پایین متمایل کرد.
_ راضی نبودی که چندبار سفارش کردی یادم نره؟
ستوده دست از باز کردن جعبه کشید و معترضانه نگاهش کرد.
_ دلم خواست فکر کنم خودت ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    امیدوارم ستوده هیچ وقت ازروجاخواستگاری نکنه🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • سارا

    1

    نهههه نهههه روجااا این پیری نن دستتو نده بهششش

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😅😅

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️