پارت هفتاد و نهم :


دیلان در حالی که دو آبمیوه در دست دارد می‌آید و کنارش می‌نشیند، یکی از آب‌میوه‌ها را به طرفش می‌گیرد.
_ حالا که می‌خوای به گریه‌کردن ادامه بدی بخور که اشکت خشک نشه!
با چشمان قرمز نگاهش می‌کند.
_ الان وقت شوخیه؟
دستش را عقب می‌کشد و کلافه سرتکان می‌دهد.
_ شوخی نبود، تیکه بود! آخه انتظار داشتم قوی‌تر از اینحرفا باشی...
دوباره آبمیوه را به طرفش می‌گیرد.
_ خÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    پدرش،خوب میشه یانه🙏😑

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    ببخشید کی بیمارستان بود،یادم رفته؟یادمم نیس پارت چندم بود برم باز بخونم

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    پدر روجا

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️