پارت صد و یازده :

***

قرآن را کنار آینه گذاشتم و سفره هفت سین تکمیل شد.
قدمی عقب رفتم و با ذوق دست‌هایم را به هم کوبیدم و لبخند زدم.
- ویی عالی شد!
عرشیا را توی آینه دیدم که نزدیکم آمد و از پشت بغلم کرد. دستم را روی دست‌هایش گذاشتم و لبش که روی صورتم نشست، چشم‌هایم را بستم.
- خانومم چه کرده...
معنی کیلو کیلو قند در دل آب شدن را آن لحظه فهمیدم.
از توی آینه لبخند دندان نمایی زدم.
-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    5

    ممکن عرشیابمیره سبحان بمونه

    ۴ سال پیش
  • Dayana

    0

    اگه بگم تو دلم چنین آرزویی میکنم خیلی خبیث و سنگدلم؟

    ۴ سال پیش
  • narges

    4

    روند پارت گذاری خیلی بهتر شدع

    ۴ سال پیش
کپی شد!