دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان طنز, رمان همسایه قلبم, نویسنده سعیده براز, دنیای رمان

رمان همسایه قلبم

  • زبان فارسی
  • 411.8K 👁
  • 2.8K ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز همسایه قلبم

از وقتی پسرعمو از راه رسیده، انگار یه آهنربای قوی وسط خونه گذاشتن که همه‌ی توجه ها رو به خودش جذب می‌کنه! دختری که فکر می‌کرد جذاب‌ترینِ فامیله، حالا باید ببینه که نگاه‌ها دیگه فقط دنبالِ اون نیست. اینجاست که حسادت، مثل یه ویروسِ خنده‌دار، به جونش میفته و اون رو تبدیل به یه موجودِ غرغرو و حسود می‌کنه. اما غافل از اینکه، همین رفتارهای عجیب و غریب، مهیار رو بیشتر شیفته‌ی خودش می‌کنه. این رابطه‌ی پر از کشمکش و خنده، که هر لحظه‌ش یه سورپرایزِ جدیده، آخرش چی می‌شه؟ آیا این دو نفر، بالاخره می‌فهمن که این حسادتِ بچگانه، یه جور دیگه‌ست از دوست داشتنه؟

پارت اول

فصل اول
ـ مامان گل گاوزبون دم کشید؟
ـ آره دخترم
ـ زود بریزش تو اون لیوان بزرگِ
ـ حالا چرا لیوان بزرگ؟ تو فنجون همیشگیش ببر... زودتر سرد میشه.
ـنه بابا... فنجونش کوچیکه و فقط یه فنجون میخوره. اثرشم کمه، تو اون لیوان بزرگه بریز. خودم تند تند فوتش می کنم تا سرد بشه. راستی قرص زیر زبونی های بابا روهم بیار.
ـ باشه. فقط زود باش. یک ساعت بیشتر وقت نداریم.
لیوان گل گاوزبون دم کرده رو از مامان گرفتم و به حالت دو، از آشپزخونه بیرون رفتم. وقتی به پذیرایی رسیدم از سرعتم کم کردم تا پدر متوجه هیجانم نشه.
ـ بابایی بیا برات گل گاو زبان دم کردم.
ـ برای منِ؟!... من که چیزیم نیست.
ـ می دونم بابا، برای خودمون درست کردیم اضافه اومد، گفتیم خاصیت داره حیفِ دور ریخته بشه. اصلا این داروهای گیاهی برای سلامتی لازمه. حتما که نباید آدم مریض بشه بعد بره سراغشون.
ـ حالا چرا اینقدر زیاد؟
ـ آخه خیلی اضافه اومد.
با مشغول شدن بابا، نفس راحتی کشیدم و به این فکر کردم که حالا چطوری قرصهاشوبهش بدم؟ آخه الان که وقتش نبود.
با شروع برنامه ی مسابقات کشتی اضطراب و استرس من و مامان شروع شد. بابا عاشق کشتی بود، اما اگه برادرزاده اش توی مسابقات تیم ملی انتخاب نمی شد، خیلی ناراحت و غمگین می شد. استرس و هیجان براش خوب نبود... قلبش خیلی ضعیف بود، هیجان و ناراحتی براش مثل سم بود.
از صبح صد بار به مامان گفتم بزار برم بالای پشت بوم آنتن و از ریشه بکنمش.می اندازم گردن گربه کچل محلمون که همه ی موهای سرش به خاطر کتکهایی که خورده ریخته و تو خرابکاری معروفه. گوش نکرد و گفت:
- بابات هرطور شده میره و یه جای دیگه مسابقه رو می بینه. اونوقت حواسمون بهش نیست و یه بلایی سرش میاد. جلوی چشم خودمون باشه بهتره.
ـ باباجون بیا قرصاتو بخور.
خداروشکر اینقدر محو تماشای تلویزیون بود که متوجه عوض شدن زمان داروهاش نشد و سریع قرص واز دستم گرفت و خورد. با این کار بابا، منو مامان نفس راحتی کشیدیدم و مشغول تماشای مسابقه شدیم.
من اهل کشتی نبودم ولی برای اینکه بابا کسی رو داشته باشه که باهاش صحبت کنه و در مورد فوت وفن کشتی نظر بده، نگاه میکردم. تا یه چیزایی از کشتی یاد بگیرم وبتونم در موردش با بابا صحبت کنم، تا این جوری هیجانش تخلیه بشه....شاید اگر پسر بودم می تونستم کشتی گیر خوبی بشم و باعث افتخار بابا بشم. می دونستم که خودشم جوونی هاش کشتی می گرفته ولی نه در حد حرفه ای، فقط توی محله شون.
الان اگه یه پسر داشت شاید آرزوهای جوونیش با اون به واقعیت تبدیل می شد. لعنت به این فکرها، اصلا مگه بابای بیچاره ی من چیزی گفته، اون فقط عاشق کشتی و این منم که از بس بابامو دوست دارم، دلم میخواد پسر بودم و کشتی گیر می شدم. تا بابام موقع مسابقه دادن من کلی ذوق کنه.
ولی خودمونیم ها. الانشم می تونم. مگه زن نمی تونه کشتی گیر بشه؟
یک لحظه خودمو توی اون لباس با اون دوبنده چسبناک تصور کردم... نه نه نمیخوام! همین یه کارم مونده. آبرو و حیثیت نمی مونه برام. تازه شم همینم مونده گوشهای نازنینم بشکنه. حالا هرچی بابای ما عاشق کشتیِ. من عاشق فوتبالم. ولی بابا نمی دونه.
تا حالا چیزی نگفته. ولی خوب میدونم از فوتبال خوشش نمیاد. بخاطر همین شبها یواشکی، بازی های لیگ اسپانیا رو می بینم. حتی توی کلاس فوتبال هم ثبت نام کردم. ولی بابا و مامان هردوشون بی خبرند.
مامان و بابا با من تفاوت سنی زیادی دارن. این طور که مامان میگه، اونها بچه دار نمی شدن. وقتی ام بچه دار می شدن، بچه شون مرده به دنیا می اومده. مادرم توی چهل سالگی منو باردار می شه. آخه یکی نبود بگه بابا، سرِ پیری و معرکه گیری؟ حالا بچه دار نمی شدید، چی می شد؟ مثلا منِ تحفه چه گلی به سرتون زدم، با این یه ریزه قد و بالام. با اینکه هجده سالمه، ولی خیلی کمتر نشون می دم. فکر کنم اثرات اون چند تا سقط ننه مون بوده. اون ها از جون ننه ام کشیدن که من به این روز دراومدم. البته این قدرهام کوتوله نیستم ولی واسه منی که دوست دارم قدم خیلی بلند باشه، مثلِ یه حسرته. عوضش ادمای ریزه میزه جادو میکنن.
ـ آفرین پسر... آفرین... الحق که برادزاده ی خودمی.
با این حرف بابا، از آنالیز کردن خودم، بیرون اومدم و شونه هاشو مالیدم.
ـ خوب... خداروشکر باباجون. برادرزادتون انتخاب شد. حالا شمام یه کم آروم باشید.
بابا خوشحال از اینکه یکی از اقوام ما هم به بازیهای آسیایی راه پیدا کرده، در حال تعریف کردن از حرکت های مهیار بود.
من هم مثلا با دقت گوش می دادم. بماند که اصلا نمی دونستم مهیار دوبنده آبی تنشه یا قرمز؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان همسایه قلبم
  • فاطمه

    در پارت 370

    دوستش داشتم اولش خیلی از مدل نوشتن نویسنده خوشم نیومد اما کم کم بهتر شد

    ۲ ماه پیش
  • maryam

    در پارت 370

    عالی بود واقعا😍 همه ی رماناتونو خوندم یکی از یکی بهتر موفق باشید عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 290

    ممنون نویسنده عزیز رمانتون عالیه خیلی خوشم اومد ن پسره خیلی مغرور داریم ک اخرش لوس بشه عشقم عشقم کنه ن دختر که چشاش هزار رنگ باشه ک ندونه چ رنگیه واقعا عالیه

    ۲ ماه پیش
  • مامان عسل

    در پارت 370

    خیلی رمان قشنگی بود واقعا لذت بردم خسته کننده نبود دستت طلا نویسنده عزیز قلمت مانا 🙏🌷

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم

    ۳ ماه پیش
  • مامان عسل

    در پارت 311

    امان از دست خاطره ..دختر تو که فکر شوهرت نیستی مجبوره بره تو انباری ورزش کنه تا خسته بشه بخوابه ..سعیده جان تو خاطره رو درستش کن خیلی ممنون میشم🥰☺️

    ۳ ماه پیش
  • عسل مامان

    در پارت 200

    خاطره چرا به جوون مردم آسیب میزنی چقدر تو شیطنت داری عاقل باش دختر ..هم دل مهیار و بردی و هم جسمشو داغون کردی 🤩

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 370

    واقعا عالی بود ممنون از قلم زیبات❤🥰

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون زهرا

    ۳ ماه پیش
  • اتنا

    0

    یه سوال اینو چطوری از توی خوده اپلیکیشن بخونم؟

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    برو قسمت رمانهای درحال تایپ اسم رمانو جست وجو کن

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 371

    داستانی بود که سادگی خاص خودشو داشت خیلی جذاب نبود اما برای یکبار خوندن خوب بود یکم نیاز به هیجاناتی داشت که اونم میشه چشم پوشی کرد پسر داستانمون سرد نبود و دختر داستانمون هم لجبازیش رو مخ نبود و رابطه بین این دو فرد زیبا بود. ممنون از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون از شما مخاطب عزیز این اولین رمان من بود رمانهای دیگه روهم بخون ونظرتوبگو

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 41

    چقدر پسر داستانمون گوگولیهههه

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 60

    چرا عکس شخصیت ها نیست؟

    ۳ ماه پیش
  • poone

    در پارت 371

    واقعا عالی بود و لذت بردم این رمان بسیار قلم ساده و روان داشت و خبری از پسر مغرور نبود خیلی عالی بود🥹✨🤭

    ۳ ماه پیش
  • R.t

    0

    برای منم قفله فقط اولش دیده میشه باید چیکار کنم؟

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 370

    عالی بود نقش مهیار خیلی متفاوت بود واقعا جالب بود

    ۴ ماه پیش
  • Leila

    0

    از پارت 26 بعد قفل است

    ۴ ماه پیش
  • دنیا

    1

    نه درسته بروبیرون دوباره وارد برنامه شو اصلا قفل نیست رمان

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟