دوست داشتی؟
رمان این مرد امشب میمیرد اثر زینب ایلخانی

رمان این مرد امشب میمیرد

  • زبان فارسی
  • 149.8K 👁
  • 990 ❤️
  • 644 💬

خلاصه رمان این مرد امشب میمیرد

يلدا دخترى سركش كه با عمه اش زندگى ميكند ، طى حادثه اى باز داشت ميشود و اتهام سنگينى در پرونده اش رقم ميخورد ناجى او به طور معجزه آسايى وارد زندگى اش ميشود و پرده از وقايع اصلى گذشته اين دختر برداشته ميشود، معين نامدار ! مردى از جنس خشم و تعصب ، با روح و زندگى اش در مى آميزد و روايتى نو رقم ميخورد...

قسمتی از متن رمان این مرد امشب میمیرد

_من هیچی نمیفهمم هرچی همکاراتون گفتنو نفهمیدم به خدا اینایی که میگن رو نمیفهمم
نميفهمممم
نيشخند معنا دارى ميزند و صفحه مانيتورش را سمت من ميچرخاند ، فيلمى كه نمايش داده ميشود صحنه به صحنه خارج شدن من با آن ماشين لعنتى است از سكوتم استفاده ميكند
_ هنوزم نفهميدى اين دختر توى فيلم دوربين هاى امنيتى كيه ؟ خوب بزار بيشتر كمكت كنم
و بعد از داخل يك كيسه پلاستيكى كيف و مداركم را در مي آورد و جلويم مى اندازد ، چه چيزى براى گفتن دارم؟
_ اگه كافى نيست نگهبانم هست كه شهادت بده؟ البته چند تا از دوستاتم هستن كه حرفها جالبى دارن ، الانم جرم خودتو سنگين تر نكن اسم و آدرس همكاراتو بده و بگو دلار ها كجاست؟
_ دلار ؟!! آقا من به همكاراتونم گفتم نميدونم راجب چى حرف ميزنين
_ دختر به من ميخوره احمق باشم ؟! ماشينو كه ل*خ*ت كردين و ازش ١ لاشه كه فقط به درد اسقاطى ميخوره باقى نزاشتين اون همه دلار رو كجا بردى؟
_ به خدا فقط ١ شوخى بود من دست به چيزى نزدم اصلا زنگ بزنيد آرمين اون ميدونه اون شاهده
_ آرمين اولادى؟
_ بله بله
_ آدرس شما رو ايشون در اختيارمون گذاشتن و شاهد خارج شدن ناگهانى شما از ميهمانى بودند
جا خورده بودم ميدانستم آرمين آدم درستى نيست ولى تا اين حدش را باور نميكردم اين چه بازى بود؟! چه اتفاقى در حال وقوع بود هر ثانيه همه چيز بدتر ميشد
_ خانم افسرى متاسفانه يا خوشبختانه شما دزد ناشى هستين متوجه نشدين كيف پولتون داخل اتومبيل افتاده ، البته از كسى كه مواد مصرف ميكنه بيشتر از اين نميشه انتظار داشت
مواد؟! اين مرد چه ميگفت؟!
_ بايد اضافه كنم كه اون بسته كوكايين داخل كيف پولتون هم به جرمتون اضافه ميشه پس بهتره هرچه سريعتر همكاراتون رو معرفى كنين
خيلى عصبى و مشوش بودم موقع حرف زدن لكنت ميگرفتم بايد حرف ميزدم من بد بودم اما نه تا اين حد؟! حق من اين نبود
_ آقا اينا همش توطئه است من فقط با صاحب اون ماشين ١ مشاجره لفظى داشتم به خدا به جون خودم فقط ميخواستم حالشو بگيرم دنبال ماشينش بگرده اصلا اينا همش نقشه آرمين بود
_ صاحب ماشين ادعا ميكنند شما رو اصلا نميشناسن فقط توى مهمونى از دور ديدنتون
صدايم را بى اختيار كمى بالا بردم
_ دروغ ميگه مرتيكه عقده اى اينا همش نقشه اشه اون آرمين آدم فروش هم خريده
_ بهتره آروم بشينى سر جات اينجا جاى صدا بلند كردن نيست اونم واسه متهمى مثل شما
بعد رو به سرباز جلوى در گفت كه صاحب اتومبيل را به داخل اتاق هدايت كند، خودم را آماده كرده بودم يك سيلى حواله صورت بدتركيب شروين كنم مشتم را گره كرده بودم ناخن هاى بلندم در كف دستم بدجور فرو ميرفت در كه باز شد از جايم بلند شدم ، جوانى آراسته ولى عصبى وارد اتاق شد .
_ بفرماييد آقاى طلوعى اينم سارق اتومبيلتون
از تعجب چشمانم توان پلك زدن نداشت ،
_ خانم ادعا دارن با شما مشاجره لغظى داشتن و شما براشون نقشه كشيدين كه تلافى كنين
نه! نه! من اين پسر را نه ديده بودم نه ميشناختم ، مرد جوان خيره به من با نفرت گفت:
_من با اين پاپتى هم كلام نشدم تا اين لحظه
پاپتى؟؟؟! به چه حقى اينگونه شخصيت و هويتم را لگدمال ميكرد ولى بايد خود دار ميبودم
_ نه من اين آقا رو نگفتم شروين ، شروينِ ، نميدونم فاميليش چيه من اونو ميگم ماشين ماله اون بود
مرد عصبى سمتم يورش آورد
_ ببين دختره ى عوضى ماشينمو كه نابود كردى اون كيف و دلاراش از اموال پدر زنمه مطمئن باش نابودت ميكنه اگه ظرف ٢٤ ساعت پسش ندى
نميدانم آن نيشخند مسخره ام و آن جمله لعنتى در آن لحظات چگونه وارد ماجرا شد؟!
_ پدر زنت ميدونه با ماشين و پولاش ميرى مهمونى آنچنانى لاى كلى دختر پاپتى مثل من ؟!
كم مانده بود كه دندانهايم را در دهانم خورد كند كه صداى بازپرس جفتمان را به سكوت و سكون وا داشت.
_ تمومش كنين حداقل اينجا خجالت بكشيد و از كثافت كارياتون با افتخار حرف نزنيد
(٣)=>
نميدانم چه قدر صحبت ها و سوال هاى مكررشان ادامه پيدا كرد ديگر نه گوش هايم ميشنيد نه زبانم يارى دفاع از خود را ميديد من قربانى انتقام كثيف شروين و طمع آرمين بى همه چيز شده بودم ، آوارى كه بر سرم خراب شده بود نفس كشيدن را برايم سخت كرده بود ، حكم بازداشتم مرا دستبند به دست راهى بازداشتگاه ميكرد عمه در راهرو ضجه ميزد نفرينم ميكرد و در عين حال به مامورها التماس ميكرد ، ميدانستم قطعا اين اتفاق او را دق خواهد داد لحظه اى ايستادم و نگاهش كردم با صدايى بى جان با همه قدرتم صدايش كردم:
_ عمه !!!!!
نزديكم شد ،
_ به امام رضايى كه شفاتو ازش گرفتم و تا حالا قسم نخوردم قسم من بى گ*ن*ا*هم همش دروغه من دزد نيستم ،
باز نگاهش شد همان پرى مهربان قصه شانه هايم را با دو دست گرفت زل زد در چشمانم،
_ منم به چشمات قسم ميخورم نميزارم اينجا بمونى تا من زنده ام نميزارم يلدامو تباه كنن مطمئن باش قوى باش همه كس و همه اميدم
عمه قسم خورد ولى مغزم فرياد ميزد از دست يك زن تنها و بى پناه چه كارى براى نجات من از اين گرداب بر مى آيد؟!!
بى هيچ اعتراضى راهى بازداشتگاه شدم تاريك و نمور ، جمعى از چند دختر جوان زنهاى معتاد و خلافكار با ظاهر هاى منزجر كننده از من استقبال كردند،
در كه بسته شد روى زانو جسمم به زمين افتاد
واى خدايا خدايا خداياااااااا !!
اين اولين بار بود بعد از ديدن مادرم در آغوش برهنه آن الدنگ خدا را صدا ميزدم ، حق من اين نبود اين همه سال بدبختى بس نبود؟؟ تحمل اين يكى از توان يلدا خارج بود
بى توجه به جمع اتاقك بغضم سرباز كرد انگار تازه فهميده بودم چه بلايى سر خودم آورده بودم
_ آى خدااااا خدااااا جز تو به كى بگم بى گ*ن*ا*هم كه باور كنه ؟؟؟؟؟؟ خدايا من بدم من ظلم كردم اما فقط به خودم و با خودم من دزد نبودم آى خدا كجايى ؟؟؟ چرا اينقدر ازم دورى؟؟؟؟ خدايا جنگ من و تو كى شروع شد كه ١ ضرب دارى تو اين زندگى بهم ميزنى ؟؟؟؟؟ تو كجاااايى كجاست اون عادل راحم رائف؟؟! راحتم كن امشب تمامش كن
تمام بدنم غرق عرق سرد بود گلويم ميسوخت دستانم ميلرزيد گاه گُر ميگرفتم و گاه از سرما لرز به جانم مى افتاد و دندانهايم روى هم ضرب ميگرفتند سرم و واى از سرم كه چون كوه آتشفشان فوران كرده بود و تمام وجودم را نابود ميكرد چشمانم به زور باز ميشد كم كم احساس ميكردم تمام مشاعيرم از كار مى افتادند.
من در باغ گيلاس كودكى بودم كه چونان يك بچه غزال خرامان خرامان ميدويدم سبك بودم ناگهان زمين باز ميشد و قصد بلعيدنم را داشت آسمان تيره ميشد و درخت هاى گيلاس جاى خود را با خار بوته عوض ميكردند و در لحظه ى سقوط دستى مرا از پشت ميگرفت و...
من در دنياى ديگرى بودم نميدانم چند ساعت و چند روز در آن شرايط به سر بردم . نميدانستم اين شوك آنقدر بزرگ است كه چنين مرا تا مرز مرگ پيش برده است،
***
چشمانم را به سختى باز ميكنم نور سفيدى مجبورم ميكند كه دوباره چشم بر هم بگزارم ، خدايا كاب*و*س بود ؟! نه مطمئنم دوباره كه چشم باز كنم اسير آن بازى كثيف ميشوم نه نميخواهم چشمانم باز سقف بازداشتگاه را ببيند پس چرا نمردم؟ خدا حتى من را لايق مردن هم نميدانست؟!
با ترس و استرس گوشه چشمم را كمى باز ميكنم گوشهايم كمى هشيار تر از ساير اعضاى بدنم شده اند
_ دكتر به هوش داره مياد انگار
صداى بم مردى را ميشنوم
_ اتاقو خلوت كنين همه بيرون


بیشتر بخوانید

نظرات رمان این مرد امشب میمیرد

  • رویا

    0

    رمان خوبی بود ولی نویسنده ی عزیز رید به آخر رمان چرا عماد بدبخت مرد این وسط 😑خوب این که شد پایان غمگین بنظرم نباید کسی میمیرد تو رمان مثلا اگه عماد زنده میموند چی میشد 😑

    ۲ روز پیش
  • ‌.....

    0

    سلام من چندین بار این رمان رو خوندم عاللی هست ولی ای کاش عماد هم زنده بود

    ۴ روز پیش
  • فندق

    0

    رمان قشنگی بود..اصلایلدارو نمیفهمیدم مگه میشه آدم عاشق یکی باشه اینقدر اذیتش کنه.. عمادم که با اون عشق مسخرش به لیلی خیلی حرص در آورد وبعد اینکه آذر و آورد تو عروسی یلدا از چشمم افتادکلا.در کل این سه تا خواهر و برادر خیلی رو مخ بودند. رمان زینب ایلخانی همینه شخصیت اصلی داستان بلاخره یکیش باید بمیره

    ۶ روز پیش
  • مونا

    1

    اووف من دیگه تا یه مدت زمان نمیخونم بس که غمگین بود

    ۱ ماه پیش
  • آسمان

    2

    داستان فوق العاده بود قلمش هم عالی،فقط خییلی قسمت های غم انگیزش زیاد بود از بعد از بارداری اول یلدا دیگه همش غم بود تا آخرش و این اذیت کننده بود

    ۲ ماه پیش
  • Shakila

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ناشناس

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سپید

    2

    چند جا از رمان ، دلم میخواست یلدا دم دستم بود خفه اش میکردم با این همه احمق بازیش،در کل رمان قشنگی بود

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    4

    رمان قشنگی بود .فقط انجاهایش که می رفت نوشعر و قصه گفتن خسته کننده بود.آخرش کاش عماد نمی مرد . در کل لذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • •••

    3

    قشنگ بود از همه شون درس گرفتم کاش یکی بود مثل معین حامی ما میشد و چقدر قشنگ ک معین با تموم دروغ پنهون کاری و فراموشی یلدا پایش صبر کرد و این رو ب من اموخت ک چقدر وفادار بودن و عشق متونه قشنگ باشه🥲❤️ 🩹

    ۳ ماه پیش
  • :)

    3

    خیلی قشنگ بود بدبش این بود ک ذره ذره ای ک یلدا درد میکشید منم همراش گریه میکردم😂 ولی دمتون گرم خیلی قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • روژین

    1

    رمان های خانوم ایلخانیِ عزیز پایان غم انگیزی دارن اما همچنان زیبا و جذاب هستند.با سقوط دست های ما و آقای هنرپیشه رو خیلی پسندیدم و همچنین آخرین سرو.عابر بی سایه رو هم دوبارخوندم

    ۳ ماه پیش
  • روژین

    1

    چندسال پیش خونده بودم این رمان رو الان که خوندمش متوجه شدم چقدر از دیالوگ ها و متنش رو نوشتم توی دفترم.واقعا اشکم در اومد خیلی جذاب بود.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه هاشمی

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • رها

    2

    چند سال پیش که سنم کمتر بود و این رمان رو خوندم خیلی دوستش داشتم ولی الان در آستانه ۳۰ سالگی مجدد این رمان رو خوندم و فهمیدم دیگه مثل قبل برام جذاب نیست و ازش خوشم نیومد:/

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!