پارت صد و ده :

به خانه برگشتیم اما نه من و نه عرشیا حالمان خوب نبود.
نمی‌دانستم وقت چطور گذشت و وقت شام رسید...
اشتهایم کور شده بود و فقط با غذا بازی می‌کردم.
چشم‌های اشکی سبحان مدام پیش چشمانم نقش می‌بست. با هربار یادآوری‌اش قلبم تیر می‌کشید...
فکر آن که او را هم به پلیس لو بدهم تمام وجودم را به درد می‌آورد.
خود او هم می‌دانست که روزهای خوبی در انتظارمان نیست و مطمئن بود آن مدارک به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    2

    اصلااا از عرشیا خوشم نمیاد دیگه لطفاااسبحان رو فدا نکن 🤕🥲

    ۴ سال پیش
  • گلبرگ

    1

    به نظرم اینم مثل بی محابا میشه ... یکی خودشو فدا میکنم واسه بقیه...اه

    ۴ سال پیش
  • پشمک

    0

    عالیییی

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    1

    خیلی عالیه که هرروز پارت میذاری ممنون خانمی

    ۴ سال پیش
کپی شد!