پارت صد و ده :

به خانه برگشتیم اما نه من و نه عرشیا حالمان خوب نبود.
نمی‌دانستم وقت چطور گذشت و وقت شام رسید...
اشتهایم کور شده بود و فقط با غذا بازی می‌کردم.
چشم‌های اشکی سبحان مدام پیش چشمانم نقش می‌بست. با هربار یادآوری‌اش قلبم تیر می‌کشید...
فکر آن که او را هم به پلیس لو بدهم تمام وجودم را به درد می‌آورد.
خود او هم می‌دانست که روزهای خوبی در انتظارمان نیست و مطمئن بود آن مدارک به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • عسل

    2

    اصلااا از عرشیا خوشم نمیاد دیگه لطفاااسبحان رو فدا نکن 🤕🥲

    ۴ سال پیش
  • گلبرگ

    1

    به نظرم اینم مثل بی محابا میشه ... یکی خودشو فدا میکنم واسه بقیه...اه

    ۴ سال پیش
  • پشمک

    0

    عالیییی

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    1

    خیلی عالیه که هرروز پارت میذاری ممنون خانمی

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️