رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و ده :
به خانه برگشتیم اما نه من و نه عرشیا حالمان خوب نبود.
نمیدانستم وقت چطور گذشت و وقت شام رسید...
اشتهایم کور شده بود و فقط با غذا بازی میکردم.
چشمهای اشکی سبحان مدام پیش چشمانم نقش میبست. با هربار یادآوریاش قلبم تیر میکشید...
فکر آن که او را هم به پلیس لو بدهم تمام وجودم را به درد میآورد.
خود او هم میدانست که روزهای خوبی در انتظارمان نیست و مطمئن بود آن مدارک به
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

عسل
2اصلااا از عرشیا خوشم نمیاد دیگه لطفاااسبحان رو فدا نکن 🤕🥲