پارت صد و نهم :

اخمی از سر گیجی کردم و نگاهم را بین پوشه‌ها و سبحان گرداندم.
- این چیه؟
- تموم مدارکی که برای گیر افتادن همه ما لازمه!
چشم‌هایم از تعجب گرد شد. تک خنده مسخره‌ای کردم و گفتم: چی؟
دستش را جلو آورد و منتظر ماند تا آن‌ها را از دستش بگیرم.
- هر وقت احساس خطر کردی، همه اینارو می‌بری و تحویل پلیس می‌دی!
نگاهی به عرشیا انداختم...
انگار او هم مانند من گیج شده بود ولی من نمیâ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پشمک

    3

    امیدوارم سبحان بلایی سرش نیاد عالیه موفق باشی❤

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    3

    عالیه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️