رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و نهم :
اخمی از سر گیجی کردم و نگاهم را بین پوشهها و سبحان گرداندم.
- این چیه؟
- تموم مدارکی که برای گیر افتادن همه ما لازمه!
چشمهایم از تعجب گرد شد. تک خنده مسخرهای کردم و گفتم: چی؟
دستش را جلو آورد و منتظر ماند تا آنها را از دستش بگیرم.
- هر وقت احساس خطر کردی، همه اینارو میبری و تحویل پلیس میدی!
نگاهی به عرشیا انداختم...
انگار او هم مانند من گیج شده بود ولی من نمیâ
لطفا صبر کنید...

پشمک
3امیدوارم سبحان بلایی سرش نیاد عالیه موفق باشی❤