لیست کلیه پارتهای رمان رکوئیم زندگی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 112
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 1
سوزش چشمانم امان بریده بود و مطمئن بودم که رنگشان مانند خون، قرمز شده است. تعجبی هم نداشت، هر کس مانند من چند روز بیوقفه گریه میکرد این حالش میشد. چند روز نبود... از همان روز کذایی این حال من بود. فقط گریه و فقط بغض! چشمهای دردناکم را بستم و درد از ریشه مژههایم به تمام پلکم سرایت کرد. دستها...
بروزرسانی در : ۱۸۸۴ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 2
دستی داخل موهایش کشید و با صدایی خسته گفت: آره، برو بشین قهوه بیارم. - من درست میکنم. برگشت و از همان نگاههایی تحویلم داد که نقطه سرخط میشد. - برو بشین. وارد آشپزخانه شد و من هم دیگر اصراری نکردم و دنبالش هم نرفتم. به سمت مبلهای سیاه و سفید رفتم و مانتویم را در آوردم و مرتب گوشهای گذاشتم. دس...
بروزرسانی در : ۱۸۸۱ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 3
کوتاه جواب دادم چون جانی برایم نمانده بود. انگار که با حرفش روحم را بیرون کشیدند و از من فقط جسمی خالی مانند یک حباب باقی مانده بود و هر لحظه امکان داشت بترکم. از روی مبل بلند شدم و با دستهایی بیحس مانتویم را از کنارم برداشتم. صبح چه فکر میکردم و چه شد! چهقدر با ذوق و شوق آماده شده بودم... ت...
بروزرسانی در : ۱۸۷۹ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 4
ماشین را مقابل در خانهمان متوقف کرد؛ باز هم نگاهش نکردم و نگاه دزدیدم. چرخیده بود و داشت نگاهم میکرد. سنگینی نگاهش به طرز فجیعی روی بدتر کردن حالم تاثیر داشت. در ماشین را باز کردم و پای راستم را بیرون گذاشتم که صدایم کرد. - سروه. صدایش حالت خاصی نداشت؛ نه با غم و پشیمانی بود، نه با عشق! تهی از ...
بروزرسانی در : ۱۸۷۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 5
به قدمهایم سرعت بخشیدم و داخل اتاق شدم. شالم را بیحوصله از دور گردنم باز کردم و مانتویم را در آوردم و همانجا روی صندلی انداختم. با همان شلوار جین و پیراهن روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم. سقف سفید چیزی نداشت اما افکارم روی آن به رقص در میآمدند. کاش میشد گاهی وقتها ساعت زندگی را برای خیلی...
بروزرسانی در : ۱۸۷۴ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 6
مامان میان حرف زدن با بابا، نگاهش روی من ثابت ماند. - میخواستی یه چیزی بگی. عرشیا چرا نیومد؟ ماندم جدی در موردش حرف بزنم یا خیلی عادی در حالی که جرعهای از چایم مینوشم. راه اول را انتخاب کردم چون به نظرم عاقلانهتر و مناسبتر آمد. پا روی پا انداختم و نگاهم را بین مامان و بابا گرداندم. - امروز م...
بروزرسانی در : ۱۸۷۲ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 7
مشغول آشپزی بودیم که مامان داخل آشپزخانه آمد. گوشهای روی صندلی نشست و با فکری درگیر مشغول تماشای من شد. هر بار میخواست چیزی بگوید اما فقط لبهایش حرکت میکرد و بعدش هیچ! نمیدانست تمام حواسم به اوست و تلاشش را برای گفتن حرفی میبینم و پس با خیال راحت هر بار سکوتش را ادامه میداد تا دوباره فرصتی...
بروزرسانی در : ۱۸۷۰ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 8
چنگی داخل موهایم زدم و با چشمهای بسته نفس عمیق کشیدم. هم از آن سعید متنفر بودم هم از خودش! - سعید همون مدیر برنامههاشه؟ سری به نشانه تایید تکان دادم که دست روی شانهام گذاشت و با مهربانی گفت: بسه پاشو، بهراد الان خبر و میبینه میاد پیشت... ببینه تو این حالی میره سراغ عرشیا! میشناسیش که. بهراد ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۷ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 9
از خیابان که خارج شدیم، دور برگردان را رد و راهش را دور کرد. - تو خواستی اون خبر منتشر بشه؟ با تعجب سرم را بالا کردم و نگاهم را به آینه جلو دوختم. تمام حرکاتم را زیر نظر گرفته بود... سکوت طولانی را جایز ندانستم و بی آن که نگاه بدزدم، شانهای بالا انداختم و گفتم: نه ولی فرقی هم نداره. اخمهایش را ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 10
بغض وحشیانه به گلویم چنگ انداخت و من مردم و زنده شدم تا پسش زدم. گلویم انگار زخمی شده بود، آنقدر که بغض برای ماندن تقلا کرد و من نگذاشتم. همه مشغول صحبت کردن با هم شدند. بحث عرشیا پیش کشیده شد و عمه با ناراحتی گفت: چیشد یهو دخترم؟ شما که خوب بودین. لبخندی زدم. خوب بود که از چشمهایش میتو...
بروزرسانی در : ۱۸۶۳ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 11
نگاهم را با درد از حاجی بابا گرفتم و برگشتم. عرشیا با اخم دستهایش را پشتش قفل کرده بود و به کتابهای داخل قفسه نگاه میکرد. کار همیشگیاش بود... دلم از همین الان تنگش میشد. حالا که هنوز هم محرم بودیم و دلم پر میزد در آغوشش بگیرم. حفظ غرورم حسرت میشد میدانستم. چه شبها که قرار بود با یادش گر...
بروزرسانی در : ۱۸۶۰ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 12
رسما مرده متحرک شدم. بدتر از احساس ناراحتی، بیحس شدن بود. من سر شدم... دیگر نه اشکی میآمد و نه غمی بود. به دنبال حاجی بابا برخاستیم و بعد از رفتنش، دنبالش آمدم خارج شوم که صدای عرشیا سر جایم میخکوبم کرد. - امیدوارم خوشبخت بشی. برنگشتم و مکثم را هم یک ثانیه بیشتر طول ندادم. دنبال حاجی بابا بیرو...
بروزرسانی در : ۱۸۵۸ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 13
رسما مرده متحرک شدم. بدتر از احساس ناراحتی، بیحس شدن بود. من سر شدم... دیگر نه اشکی میآمد و نه غمی بود. به دنبال حاجی بابا برخاستیم و بعد از رفتنش، دنبالش آمدم خارج شوم که صدای عرشیا سر جایم میخکوبم کرد. - امیدوارم خوشبخت بشی. برنگشتم و مکثم را هم یک ثانیه بیشتر طول ندادم. دنبال حاجی بابا بیرو...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 14
یک دیوار مزون کاملا شیشه بود و در آن به فضای پشت مزون باز میشد. از سرمه دور شدم و به سمت دیوار شیشهای رفتم. فضای پشتش هنوز هم سبز بود. پاییز امسال هنوز برای طبیعت پاییز نشده و فقط شبهایش سردی داشت. سه روز پیش پاییز من شروع شد و قلبم زودتر از همه حال و هوایش را درک کرد. سردیاش با وجود آفتاب، ح...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 15
سرمه دستی به پیشانیاش کشید. - برو به کارات برس، فکرتم درگیرش نکن. - فکر کنم همین بهترین کاره. - آره. بعد از خداحافظی از مهنا و کسانی که آنجا میشناختم، از مزون بیرون زدم. تا غروب پی کارهایم بودم. دانشگاه رفتم با آن که سختم بود و احساس بدی داشتم. بدون شک بیشتر آنها میدانستند که چه اتفاقی برایم...
بروزرسانی در : ۱۸۵۰ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 16
*** با دم عمیقی که گرفتم، از خواب پریدم. تمام تنم غرق عرق بود و موهایم به پشت گردن و صورتم چسبیده بود. نگاهی به اطراف انداختم... همه چیز سر جایش قرار داشت. اتاق سرد بود و با خیسی تنم این سردی بیشتر حس میشد. خدا را شکر که فقط یک کابوس بود... همراه با یک نفس راحت، سر جایم نشستم. دستی به صورتم ک...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 17
با یادآوری چیزی مانند برق گرفتهها از جایم پریدم. مامان از این تغییر حالتم در شوک مانده بود. مانتو، شال و شلواری را از کمد بیرون کشیدم که مامان جلو آمد. - چیکار میکنی؟ اشکهایم یک لحظه هم بند نمیآمدند. انگار قلبم را سوراخ کرده بودند و کسی نمکدان به دست، داشت روی زخمش نمک میپاشید. - باید برم، ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 18
لرزش پاهایم کنترل نشدنی بود... داشتم در آن فضای ماشین خفه میشدم؛ به جرم چه اداره پلیس میرفتم؟ قتل عرشیا؟ کم کم داشتم باور میکردم که دیگر نیست. اتفاقاتی که دنبال هم میافتاد، مهر تایید میزد روی تمام چیزهایی که شنیده بودم. دستگیر شدنم اهمیتی نداشت. اهمیت نداشت که بیگناه محکومم میکردند. تنها ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 19
انگار هر بار غم با دوز بیشتری به قلبم تزریق میشد... دستهایم را روی میز قرار دادم و سرم را روی آن گذاشتم. سینهام درد میکرد و ای کاش راه تسکینش را میدانستم. صدای عقب کشیده شدن صندلی آمد. توجهی نکردم... فقط دلم میخواست آنقدر گریه کنم تا دردهایم تمام شوند اما تمام شدنی نبود. - بازی قشنگیه. یکه...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان رکوئیم زندگی - پارت 20
سرم را خسته روی میز گذاشتم. کاش اگر اینجا هم بودم، تنهایم میگذاشتند. تنهایی میخواستم و بس! تنهایی هجوم وحشتناک افکارم را به همراه داشت، دیوانه میشدم، بیشتر خودم را مقصر میدیدم، احساسات با خنجر به قلبم حملهور میشدند اما باز هم طالبش بودم. دلم میخواست تکلیفم در این جنگ با خود روشن شود! یا بب...
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
