رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و دوازده :
با اعتراض نامش را صدا زدم و بعد هر سه خندیدیم...
حتی میترسیدم بخندم و آخرش گریه شود.
گوشی توی دستم لرزید و اجازه هیچ فکر و خیال دیگری نداد.
نام مامان را که دیدم، به سمت اتاقم رفتم و جواب دادم.
سلام و احوال پرسی کردیم که برای بار هزارم گفت: کاش اینجا بودی امشب سال و با هم تحویل میکردیم!
- مامان!
- چیه خب راست میگم دیگه، دلمون برات تنگ شده.
دل من هم برایشان تنگ شده ب
مطالعهی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
3یعنی الان عرشیا مرد؟ فقط میتونم بگم پشم پشم..
۴ سال پیشثنا
6سبحان مرد😭😭😭😭 این انصاف نیست بخدااا ، اون عرشیای بدبخت کجاست کاش حدالقل یه چیزی ازش میگفتی ، دلمون خون شد🥲
۴ سال پیشمعصومه
4عزیزم همیشه همه چیز گل وبلبل نیست به نظرم بهترین پایانی که میتونست داشته باشه خسته نباشید
۴ سال پیشتیام
5چقدر ید تمومش کردی رمانو خیلی دوست داشتم :)
۴ سال پیش..
4عالی بود ولی کاش تهش انقد تلخ نبود🥲
۴ سال پیشگلی
2واقعا عالی بود دمت گرم نویسنده🌷❤
۴ سال پیشفری
10این بی انصافی بعد ای همه انتظار و خوندن اینطوری تمومش کردی نه گفتی کار اونا چی بوده حداقل عرشیا رو بردن بایدپلیسا زودتر میومدن که سبحان نمیره یه مدت زندان میبریدن براش بعد خودش و سروه باهم عروسی میکرد
۴ سال پیش
آمنه آبدار | نویسنده رمان
پایان همه قصهها خوش نیست عزیزم☺️
۴ سال پیشفری
4خوش نیست ولی اینقد تلخم نیست من نویسنده نیستم ولی سالهاست رمان میخونم میتونستی یکم بهتر پایانش رو بنویسی این ساخته ذهن پس میتونست بهتر از این تموم شه..
۴ سال پیشماریا
5امکان داره فصل دوم داشته باشه ؟نویسنده جون هرکی دوست داری جواب اینو بده 😭
۴ سال پیشپشمک
1پایانش اشکم رو درآورد عالییی بود خسته نباشی فقط یه سوال فصل دوم داره؟!
۴ سال پیشآرزو
7معلوم بود با عجله فقط خواسته تموم کنه از جالب نبود پایانش😐😐
۴ سال پیش
آمنه آبدار | نویسنده رمان
یک سال پیش موقع شروع رمان، همین پایان رو قرار بود داشته باشه🤗♥️
۴ سال پیشمهدیه
8چی شد؟ عرشیا و سبحان مردن، سر سروه هم بی کلاه موند. چرا اخه اینطوری شد😑
۴ سال پیشBaran
6قشنگ بود رمانش ولی پایانش خیلی مرموز تموم شد... میشه فصل دو داشته باشههه؟ تو رو خدااا😭😂
۴ سال پیشتیسراتیل
15پایانش چقد مسخره بود اصلا فکرشم نمیکردم اینجوری تموم بشه!بااون همه تعریف از خطرناک بودنشون واینا انتظار اتفاقات هیجان انگیزتری داشتم:////ولی بعزم ممنون از زحمت نویسنده
۴ سال پیشHesel
14دلم خیلی برای سبحان سوخت😭 آمنه جان از تو انتظار نداشتم که پایان رمانت انقدر نامعلوم باشه انگار فقط میخواستی یکجوری تمامش کنی😕 حیف اون همه وقتی که برای این رمان گذاشتم که سرنوشت شخصیت اصلی مبهمه
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رائیتی
3دلمان گرفت.