پارت دوم :

دستی داخل موهایش کشید و با صدایی خسته گفت: آره، برو بشین قهوه بیارم.
- من درست می‌کنم.
برگشت و از همان نگاه‌هایی تحویلم داد که نقطه سرخط می‌شد.
- برو بشین.
وارد آشپزخانه شد و من هم دیگر اصراری نکردم و دنبالش هم نرفتم. به سمت مبل‌های سیاه و سفید رفتم و مانتویم را در آوردم و مرتب گوشه‌ای گذاشتم.
دستی داخل موهایم کشیدم تا مرتب روی شانه‌هایم بیفتند و نشستم.
عرشیا دقایقی بعد با اخم‌هایی درهم در حالی که دو ماگ مخصوص همیشگی سفید و سیاه را در دست داشت، از آشپزخانه بیرون آمد.
کمی روی مبل جا به جا شدم و پا روی پا انداختم.
روی مبل تک نفره‌ نزدیک من نشست و ماگ سفید را مقابلم روی میز گذاشت.
- ممنون.
سری تکان داد و  ساکت‌تر از همیشه نگاهش را به بخاری که از قهوه‌اش بلند می‌شد دوخت. کمی همان‌طور مانند خودش ساکت نگاهش کردم... گاهی واقعا این سکوت و خونسردی‌اش روی اعصابم می‌رفت اما تا بود همین بود! از همان سال‌های اولی که خوانندگی می‌کرد می‌شناختمش... کم کم اخلاقش این‌طور شد، شاید به خاطر فضای کاریش است.
کمی روی مبل جا به جا شدم و خودم را به سمتش خم کردم و با نهایت ناز و احساس صدایش کردم: عرشیا؟
سر بالا آورد و کوتاه گفت: بله؟
گوشه لبم از سر حرص بالا رفت و نگاه حرصی‌ام را چند بار روی تمام اجزای صورتش گرداندم. یک جانم سخت بود که در دهانش نمی‌چرخید؟
نگاهی به ماگ انداختم و هزار و یک حرکت کاملا حماسی در سرم شکل گرفتند اما نگاه دوم اجازه هیچ‌کدامشان را نداد. حیف آن قهوه داخلش و شکل و شمایل جذابش بود. باید شخصیتم را حفظ می‌کردم.
تک سرفه‌ کوتاهی برای صاف شدن صدایم کردم.
- چرا همش تو فکری؟
ماگ را برداشت و انگشت‌های کشیده‌اش را دورش حلقه کرد و بدون آن که نگاه از آن بگیرد، گفت: هیچی تو فکر مسائل کاری‌ام!
فقط ابرویی بالا انداختم و آهان ضعیفی از لای لب‌های بسته‌ام در آمد.
با یادآوری پیام دیشبش پرسیدم: دیشب گفتی قراره یه چیزی بهم بگی!
جرعه‌ای از قهوه داغ نوشید و به جایش من دهانم سوخت اما او عین خیالش هم نبود.
سرش را بالا آورد و مستقیم در چشم‌هایم زل زد و چشم‌هایش را ریز کرد.
- بیرون کاری داری؟
- نه.
سرش را کج کرد و محکم و کوتاه گفت: پس عجله نکن.
و دوباره طوری که انگار من آن‌جا هم نیستم، مشغول نوشیدن باقی قهوه شد. تا نمی‌خواست چیزی نمی‌گفت پس دیگر اصراری نکردم.
ماگ را برداشتم و با نثار چند لقب بسیار قشنگ و درخور او، جرعه جرعه قهوه را نوشیدم.
همزمان هم مردمک چشم‌هایم را حرکت دادم و خانه را تند تند از نظر گذراندم. تلویزیون بزرگش را دوست داشتم، داخل اتاقش هم تلویزیون داشت... مایه دار بود دیگر!
بالاخره قهوه‌اش تمام شد و ماگ را روی میز گذاشت.
دست‌هایش را در هم قفل کرد و کمی به زمین خیره شد...
چند دقیقه بعد به طور ناگهانی سر برگرداند و نگاهش را رویم ثابت نگه داشت.
دلم ریخت... هم از‌ جذبه‌اش و هم از آن نگاه جذابش!
او را نمی‌دانستم اما من با تمام وجود دوستش داشتم و تمام این اخلاق‌هایش را پذیرفته بودم. ثبات رفتاری نداشت اما خودم را قانع می‌کردم که دوست داشتن به کلام نیست و به رفتار است و او هر چند سرد و خشک اما خیلی وقت‌ها حمایتم می‌کرد و پشتم می‌ایستاد.
رنگ چشم‌هایش چیزی بین قهوه‌ای روشن و عسلی بود و گاهی وقت‌ها بیش از حد روشن می‌شد.
دوباره سر پایین انداخت و خم شد و آرنج‌هایش را روی زانویش گذاشت.
از این تغییر حالت‌هایش در تعجب بودم و می‌خواستم بپرسم چه شده که صدایش خفه‌ام کرد.
- دیشب گفتم بیای چون یه چیز مهم بود که باید بهت می‌گفتم. پنج ماه پیش من و تو به درخواست دو خانواده نامزد کردیم. حسی به هم نداشتیم و من این چند وقت کاملا رو مخم بود این قضیه!
حس بدی به سرعت همراه پمپاژ خون در بدنم منتشر شد. نگاهش را بالا آورد و به صورت گیج من دوخت‌.
- من و تو آدمای درست زندگی هم نیستیم! حسی بینمون نیست. نمی‌دونم چطور شد پنج ماه پیش قبول کردم و مطیع مامان شدم اما الان می‌دونم که ادامه دادنمون، این رابطه رو سمی می‌کنه!
می‌دانستم که می‌خواست چه بگوید. قلبم نمی‌کوبید و از سینه تا سرم بی‌حس و سست شده بود...
دهانم خشک و تلخ شده بود. میان حرفش پریدم: و؟
می‌خواستم مطمئن شوم و تیر آخر را بخورم.
دهانش را که باز مانده بود، با اتمام جمله کوتاه و کوبنده‌اش بست.
- می‌خوام نامزدی رو به هم بزنیم.
صدا رفت، زمان ایستاد و نفسی که گرفته بودم بیرون نیامد‌‌.
درونم غوغا شد... تمام بدنم تیر کشید اما تمامش یک لحظه بود. در نگاه مغرورش دنبال ذره‌ای ناراحتی گشتم اما هیچ نبود. خالی، خونسرد، یخ!
چشم‌هایم می‌سوخت اما خودم را کنترل کردم..‌‌. او حسی نداشت، من داشتم... من آن‌قدری وابسته‌اش شده بودم که اگر جان می‌خواست می‌دادم اما نخواستم مقابل چشمانش بشکنم.
غم دنیا روی دلم تلنبار شده بود اما حتی به لرزش صدا و بغض گلویم هم زور گفتم و خفه‌شان کردم.
- باشه! تو میگی یا من بگم؟
مغزم با تمام منطقش داشت سرکوفت می‌زد اما نمی‌شد.‌‌
نگاه متعجبش دردم را بیشتر کرد... احساس می‌کردم انتظار شکستنم را داشت... آن همه فکر کردن برای این بود؟
- تو بگو!...
خوب بود که شعورش رسید و نگفت من می‌گویم. نگاه دزدید و مکثی بین دو جمله انداخت و بعد حرفش را کامل کرد.
- من بگم پیش بقیه غرورت می‌شکنه!
دلم می‌خواست بروم روبه رویش بایستم و محکم یکی در گوشش بخوابانم. سرش فریاد بکشم که چیزهایی مهم‌تر از غرور هم هست اما در آن لحظه خودم هم تمام اشک‌هایم را به اسارت گرفته بودم تا مبادا بریزند.
- باشه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    7

    هووووووم سوره به عکسش خیلی میخوره 👌👌احسنت به سلیقه ات آمنه جونم😍❣

    ۵ سال پیش
  • مفتش

    15

    چ عکس بی کیفیت و بدی برا عرشیاس😬

    ۵ سال پیش
  • Ronika

    29

    از کار سروه خوشم اومد ک خودشو کوچیک نکرد!

    ۵ سال پیش
  • روشنک

    9

    واقعا عالیه قلمت حرف نداره همینجوری با قدرت جلو برو

    ۵ سال پیش
  • ریما

    10

    عالی بود ولی پارتش کم نبود؟و نمیشه یه روز درمیون پارت گذاری شه؟سه روز در هفته واقعا سخته.. ولی خیلی عالی بود در هر صورت منم نویسنده ی نوجوونی به حساب میام و درکتون میکنم خانم ابدار.. با ارزوی موفقیت💙

    ۵ سال پیش
  • heli

    16

    عالی فقط چرا پارت گذاریش انقدر دیره؟؟

    ۵ سال پیش
  • Maryam

    18

    رمان خیلی قشنگیه کاش هر روز پارت گزاری میشد🤗

    ۵ سال پیش
  • ××آرو××

    14

    🤕و تا دو روز دیگه باید صبر کنیم😐🥲

    ۵ سال پیش
  • اسرا

    15

    خانم ابدارامیدوارم این رمان مثل ۵رمان قبلی باموفقیت تموم کنیدبخصوص همکارمیشوی که خیلی دوستش دارم

    ۵ سال پیش
  • فریده...رمانت عالی

    20

    رمانت عالی فقط خیلی کمه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️